لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤١ - تنهاترين سرباز
درازش کردند.
در فاصلهاي که افشردي کتک ميخورد، همهمهاي بين صفوف بالا گرفت. سروان براي ساکت کردن سربازان هرچه فرياد ميکشيد و بد و بيراه ميگفت، فايدهاي نداشت. سرگرد احساس کرد بايد خودش دست به کار شود. چند فحش و ناسزا نثار همه کرد و فرياد کشيد: «خفه شين پدرسوختههاي عوضي. يک ماه اضافه خدمت براي همهتون مينويسم. همهتونو ميفرستم بازداشتگاه انفرادي...»
سربازها انگار صداي سرگرد را نميشنيدند.
وقتي محافظين، افشردي را مجبور به سينهخيز کردند، چند نفر از سربازان ديگر هم روي زمين خوابيده، سينهخيز رفتند. سرگرد که از اين کارشان تعجب کرده بود، داد زد: «پدرسوختههاي نفهم. کي به شما گفت سينهخيز برين. من فقط به اين قورباغه گفتم...»
سرگرد تا به خود بيايد، نصف بيشتر سربازها روي زمين دراز کشيده بودند و سينهخيز ميرفتند. تعداد آنها به قدري بود که ديگر افشردي در ميانشان گم شده بود. سرگرد يک لحظه خودش را باخت. احساس کرد در ميان گرداب سربازان گرفتار شده. بايد هرچه زودتر خودش را از اين مهلکه نجات ميداد. در آن لحظه درهاي فکرش به يکباره قفل شده بود. قدرت هيچ تصميمي نداشت.
مدام چهرة جوان و لاغر و بيزبان افشردي در نظرش مجسم ميشد و آنگاه حرفهاي ديشب سروان را به ياد ميآورد.
ـ کل سربازها سه دسته شدن و بدون اجازة سردستهشون آب نميخورن قربان! بقيه يا بايد به يکي از اين سه دسته بپيوندن و يا اينکه