لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٤ - تنهاترين سرباز
«در اينجا پاک ماندن مشکل است و خيلي چيزها قاطي ميشود. وقتي انسان از نظر روحي خراب شود، از توجه امام عصر(عج) هم دور ميشود. نماز مغرب ديشب را «ما فيالذمه» و نماز عشا را «ادا» به جا آوردم.
امروز خيلي ناراحتکننده است. دلخوشيام اين بود که نمازم قضا نشده است، ولي چه نمازي؟ يک مشت الفاظ را خواندن و نفهميدن! نمازهايم اصلاً روح ندارد و من فقط نگران نخواندن آنها هستم. از صبح تا ظهر آب نخوردم. خيلي عصباني بودم، ولي چه فايده؟... کاش نيامده بودم سربازي و اين طوري نميشد. تنها اميدم بخشايش حيّ متعال است ولي هر چه بوده از تنبلي و سستي و بيايماني بوده است و بس. شرط کردهام تا آخر اين ماه، تا نمازم را نخوانم، شبها نخوابم. همين داغ براي يک نفر که خودش را نوکر حضرت حجت(عج) ميداند، بس است.»
سرگرد در حالي که احساس دلپيچه و تهوع ميکرد، دويد سمت دستشويي. لحظهاي بعد در حالي که يک دستش را به دلش و دست ديگر را به پيشانياش چسبانده بود آمد. ناله ميکرد و زير لب حرف ميزد. حدس ميزدم... حدس ميزدم...
سروان پرسيد: «قربان چي رو؟»
سرگرد گفت: «هرچي خرابکاري هست زير سر همين نماز خوناست.
همين يه جرم براي ساواک قانعکننده است. اين دستنوشتهرو ضميمة پروندهش کنين.»
سروان پرسيد: «قربان! اون اعلاميهها رو چي جواب بديم؟ ساواک جواب ميخواد؟»