لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٦ - تنهاترين سرباز
تمام وجود سرگرد به يکباره لرزيد. پس از اين همه سال لذت و تفاخر فرماندهي حالا سنگيني بار مسؤوليت را احساس ميکرد. آن هم چه مسؤوليت خطرناکي. بايد عجله ميکرد. بايد خودش را هرچه زودتر از شر اين پرونده خلاص ميکرد!
□
ـ اسم؟
ـ غلامحسين.
ـ شهرت؟
ـ افشردي.
ـ تحصيلات؟
ـ ديپلم رياضي و دانشجوي اخراجي.
ـ علت اخراج از دانشگاه؟
ـ فعاليت سياسي عليه رژيم شاهنشاهي.
سرگرد با غضب به سروان نگاه کرد. سروان از شرم سرش را پايين انداخت. سرگرد سيگار ديگري روشن کرد و ادامه داد: «جرم اخير؟»
ـ نصب اعلامية آيتالله خميني در محوطة پادگان و تحريک سربازان به فرار از خدمت سربازي.
سرگرد سري تکان داد و گفت: «خوبه. تکميل اين پرونده يه کمي جيگر منو خنک کرد. اما، يه چيزي هست که هنوز داره جزغالهم ميکنه.»
سروان چاپلوسانه پرسيد: «چيه قربان؟»
سرگرد گفت: «زهرهماره هالو! تو کي ميخواي اين چيزها رو بفهمي؟ اون روز که من ميخواستم اون مارمولکو تنبيه کنم، ديدي چه تعداد