لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٧ - تنهاترين سرباز
سرباز به حمايت از او سينهخيز رفتن؟»
سروان که در طول اين چند روز نگران اين سؤال سرگرد بود، با شرمندگي سرش را پايين انداخت و پاسخ داد: «بله قربان!»
سرگرد با صداي بلندتر پرسيد: «يک سرباز منزويِ تنهاي بيکس، چرا يک دفعه اين همه خاطرخواه پيدا کرد؟»
کاک فايق که ميترسيد حرف بزند، با صدايي آهسته گفت: «يک دفعه نبود قربان.»
سرگرد صدايش را بلند کرد: «آهان! منم همينو ميخواستم بشنوم. مگه ميشه آدم يک دفعه يک پادگانو طرفدار خودش بکنه؟ اين پرونده ناقصه. بريد تحقيق کنيد، ببينيد اين همه سربازو چه جوري خام کرده. به هرکدوم چه قدر پول داده؟ نکنه اسلحه داره و سربازها رو تهديد به مرگ ميکنه؟ اينها سؤالهايي هست که همين امروز بايد جواب داده بشه.
سروان که تازه خيالش از پرونده داشت راحت ميشد، با اين سؤالهاي سرگرد دوباره روحيهاش را باخت.
کاک فايق، نظرعلي و اياز داشتند به هم نگاه ميکردند. آنها از نگاه هم چيزهايي را ميخواندند که براي سرگرد و سروان گنگ بود. سرگرد که متوجه نگاههاي آنها شده بود، پرسيد: «شما چتونه؟ چرا اون طوري به هم نگاه ميکنيد؟»
اياز گفت: «قربان! من فکر نميکنم غلامحسين افشردي پولي نداشته باشه.»
سرگرد کنجکاو شد.