لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٩ - تنهاترين سرباز

نظرعلي سري با حسرت تکان داد و بغض‌آلود گفت: «وقتي باباي من مُرد، بهترين دوستان من فقط يک تسليت خشک و خالي گفتن، ولي...»

باز هم دل‌پيچه و تهوع آمد سراغ سرگرد. او که ديگر تحمل شنيدن اين گزارش‌ها را نداشت، داد زد: «بس کنين ديگه...»

بعد پيش از اين که به دستشويي برسد، بالا آورد.

سروان فرصت را مغتنم شمرد و مثل مار زخمي آمد به طرف نوچه‌ها.

         ـ    مفت‌خورهاي عوضي. من شما گوساله‌ها رو آدم کردم، حالا داريد براي من سوسه مي‌آييد. پدر سه‌تاتونو در ميارم. يالا گم‌شيد بيرون!

نوچه‌ها از اتاق زدند بيرون. سروان نيز جعبة دستمال کاغذي را برداشت و رفت دنبال سرگرد. حال سرگرد بدجوري به هم ريخته بود. سروان سراسيمه آمد سراغ تلفن و پزشک پادگان را خبر کرد.

اکيپ پزشکي پادگان خيلي زود خودشان را به اتاق سرگرد رسانده، او را در همان اتاق بستري کردند. با اين حال همة فکر سرگرد پيش پرونده بود. او مي‌دانست درمان دردش نه در اين داروها و سرم‌ها، بلکه در تحويل پروندة غلامحسين افشردي به ساواک است. لذا با همان بي‌حالي رو کرد به سروان.

         ـ    سروان! با يک دسته گارد برو اون مارمولکو دستگير کن. هر کي دخالت کرد، بندازش بازداشتگاه. اگر هرج و مرج شد، اجازة تير داري. هرکس هم خواست فرار کنه، بگو نگهبان‌ها يک تير خالي کنن تو مغزش. حکم نظاميِ فراري تو همه جاي دنيا مرگه. اين پرونده رو همين امروز با اون مارمولک، کَت بسته تحويل ساواک بده...