لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٦

دکتر که حدس زد او دارد نقش بازي مي‌کند، ابتدا بي‌اعتنايي کرد. اما وقتي دوباره فشار خونش را گرفت، از تعجب در شگفت ماند.

صداي حسن هنوز هم شنيده مي‌شد و گر گرفتن سرتيپ همچنان رو به فزوني بود.

دکتر که به شدت نگران حال سرتيپ بود، ابتدا قرصي زير زبانش گذاشت، بعد آمپولي آماده کرد و با دستپاچگي به او تزريق نمود.

درجة فشار سرتيپ خيلي سريع‌تر از آنچه انتظار مي‌رفت پايين آمد. دکتر اين را از رفتار آرام سرتيپ فهميد. حالا ديگر صداي حسن هم به گوش نمي‌رسيد و فضاي سنگر سرتيپ، ساکت و آرام بود.

دکتر باز هم وسوسه شد تا به سراغ حسن رفته؛ او را براي بازجويي نزد سرتيپ بياورد. اما يک لحظه فکري به ذهنش خطور کرد. اگر اضطراب بازجويي وضعيت سرتيپ را وخيم‌تر مي‌کرد، آن وقت ممکن بود جان او به خطر بيفتد!... پس تکليف دکتر چه بود؟

تصميم‌گيري براي او خيلي مشکل بود. از طرفي اخلاق پزشکي ايجاب مي‌کرد، سخت مراقب جان مريضش باشد و از طرفي به خاطر شرايط حساس نظامي نياز شديد به اطلاعات سرتيپ بود. اطلاعاتي که مي‌توانست حافظ جان صدها رزمنده باشد و يا پيروزي بزرگي را به ارمغان آورد. پس دکتر تنها يک راه در پيش داشت و آن مداوا بود. منتها مداوايي سريع، آن هم در همين سنگر و در همين لحظات. اصلاً رسالت پزشکي او نيز همين بود؛ مداواي بيمار. بدين ترتيب هم خطر جاني سرتيپ رفع مي‌شد و هم بازجويي ميسّر مي‌گشت.

ابتدا بايد علت نوسان فشار خون سرتيپ را پيدا مي‌کرد، و الّا رفع آن