لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٥٥ - انقلاب

عشرت‌زده‌ها يک روز جثة غلامحسين‌ها را دست کم گرفته‌اند که امروز اينچنين به خفّت و دريوزگي افتاده‌اند.

مبادا درس بزرگ اين کوچه را بعضي‌ها دست کم بگيرند!

مبادا بعضي‌ها گول جثة استخواني غلامحسين‌ها را بخورند. آن وقت سرنوشتشان همان سرنوشت عشرت‌زده‌ها خواهد شد. باور نمي‌کني؟ قصة سوم را بخوان. آنگاه با خود زمزمه کن؛ کوچة سوم، کوچة انقلاب است.

درس بزرگ انقلاب اين است؛ هرکس بت شود، بت‌شکني نحيف و استخواني، استخوان‌هايش را خواهد شکست.

اين‌ها را که گفتم، حتم دارم غلامحسين را يک چريک تصور خواهي کرد. اما عجله نکن. بگذار کمي اوضاع آرام‌تر شود، آن وقت به تو خواهم گفت که غلامحسين را با اسلحه چه‌ کار؟ اين جبر است که او را در کسوت جنگ ظاهر کرده نه عشق.

آن بند را مي‌بيني که از گردنش آويزان شده؟ اشتباه نکن. آن ديگر بند اسلحه نيست، بند دوربين عکاسي است! بند چشمانِ مصنوعي است؛ چشم هنر! چشم تکثير نگاه هنرمند. تکثير چشمان غلامحسين!

آن دو چشم درشت و بصير کافي نبود، يک چشم ديگر هم به عاريت گرفته تا بتواند چشمان خودش را تکثير کند.

غلامحسين خبرنگار است. خبرنگار روزنامة جمهوري اسلامي. او قلم و چشمانش را برمي‌دارد و مي‌رود لبنان. يا نه، چشم‌هاي مردم را برمي‌دارد و با خودش مي‌برد لبنان تا به روي مسلماناني بگشايد که روزگاري پيش با بودجة مسلمين، سينة مسلماني‌شان دريده مي‌شد. او مي‌خواهد بگويد؛ اگر ايجاد انقلاب، چشم بيدار مي‌خواهد؛ حفظ انقلاب