لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٥٦ - انقلاب

چشماني بيدارتر!

يزيد نمرده است. او هميشه زنده است. اگر کمي چشمانت را فرو ببندي، آن وقت باز هم بر تو مسلط خواهد شد و دارايي‌ات را براي زدن ريشة خودت به خدمت خواهد گرفت. باور نمي‌کني؟

خوب گوش‌هايت را بازکن. اين صداي چيست؟

صدال بولدوزر؟

نه! اين صداي شني تانک‌هاست، و آن صدا غرش هواپيماهاي بمب‌افکن.

امروز سي و يکم شهريور هزار و سيصد و پنجاه و نُه است. اگر يزيد مُرده، پس اين چه کسي است که به خيمه‌گاه حسينيان يورش آورده؟

اين زنان و کودکان بي‌سرپناه، چرا به خاک و خون کشيده مي‌شوند؟

بيا با غلامحسين به اهواز برويم. بيا دوربين‌هايمان را برداريم تا تنور داغ است، ما هم در انعکاس اخبار داغ جنگ سهيم باشيم.

اما آنجا را ببين! بندي که از گردن غلامحسين آويزان بود، حالا دو تا شده. يکي بند دوربين و يکي اسلحه!

گويا باز هم جبر به سراغش آمده!

آن چشم وقتي يزيد را شناسايي کرد، براي ساقط کردن او سلاح مي‌خواهد.

يک چيزي مي‌گويم تا پي به راز چشمان غلامحسين ببري. آن وقت هي نمي‌گويي اين درشتي چشم‌ها مادرزادي است. نخير آقا! اين درشتي يعني بيداري، يعني بصيرت. مي‌گويي نه؟ به عمليات‌هاي بزرگي که تا حالا انجام شده نگاه کن. کدام موفق بوده؟