لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦٣ - لباس گشاد رييس جمهور
حسن سعود را ميشناخت. او را در گشتهاي قبلي شناسايي کرده بود. سعود فرماندهاي تيز و قبراق بود. همة نيروهايش را با اسم و کنيه ميشناخت. حتي مدت خدمتشان را حفظ بود و موقع صدا زدن، اين اطلاعات را بر زبان ميآورد.
سعود به سربازها دستور داد؛ براي تخلية بار کانتينرها بيرون بيايند.
در چشم برهم زدني، جلوي سنگر اجتماعي شلوغ شد. هرکس از سنگر بيرون ميآمد، براي سعود پا ميکوبيد و دوان دوان به طرف کانتينرها ميرفت. بعضيها که لباس زير به تن داشتند، هجوم بردند به سمت طناب رخت تا لباسهايشان را بردارند. دو سرباز درشت هيکل سر يک دست لباس دعوا داشتند.
حسن نگاهي به لباسهايش انداخت. احساس کرد وضعيت کمي حساستر از قبل شده. زود موتور را به پشت خاکريز کشاند و منتظر گشوده شدن در کانتينرها ماند. لحظهاي بعد صداي کشيده شدن چفت اولين کانتينر را شنيد. وقتي با احتياط سرک ميکشيد، آن دو سرباز را ديد که داشتند به طرف کانتينر ميرفتند. هيچکدام لباس فرم به تن نداشتند و براي هم خط و نشان ميکشيدند. سعود آن يک دست لباس را در دست گرفته بود و با چشماني کنجکاو، اطراف اردوگاه را از نظر ميگذراند.
حسن از نگاههاي مشکوک او فهميد فرصت خيلي کم است و اوضاع قمر در عقرب!
□
آفتاب داغ تابستان مثل کوره بر سر دزفول آتش ميباريد. اما درختهاي سر به فلک کشيدة پايگاه وحدتي، مثل لباس ضدآتش، پايگاه را در آغوش