لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٢ - تنهاترين سرباز
نگهبان دفتر اضطراب داشت. او باز هم به ساعتش نگاه کرد. وقتي عقربهها به يک و نيم رسيد، ناگهان صداي باز شدن در آسايشگاه سربازان، او را از جا پراند. نگهبانهاي دکل هم نگاه خود را به طرف آسايشگاه چرخاندند.
چند سرباز در حال خروج مخفي از آسايشگاه بودند. پوتينها در دستشان بود و آهسته قدم برميداشتند.
يکي از سربازها که لاغر و استخواني بود، آهسته گفت: «زود باشين بياين تو تاريکي، پوتينها رو پا کنين. يالّا سريعتر.»
سربازهاي ديگر به دنبال او به راه افتادند. پوتينها را پا کرده، با احتياط رفتند به سمت دفتر سرگرد.
نگهبان دفتر هنوز داشت از پشت پنجره به داخل دفتر سرک ميکشيد.
بزم شبانه عادت هميشگي سرگرد بود. او علاوه بر عيش و نوش، علاقة زيادي هم به جوک و خنده داشت. به همين خاطر هميشه به سروان سفارش ميکرد، از بين سربازها بهترين جوکرها و بذلهگوها را شناسايي کرده، حسابي تقويتشان کند؛ تا هم موجب انبساط خاطر او شود و هم باعث سرگرمي سربازهاي بيسر و پا.»
سروان هم زرنگ بود. در هر دوره، يک نفر ترک انتخاب ميکرد، يک نفر کرد و يک نفر لر. جوکر ترک را سرپرست سربازان ترک قرار ميداد و جوکر کرد و لر را سرپرست قوم خودشان. آن وقت بازي حيدري و نعمتي شروع ميشد. سربازان اقوام مختلف به جاي اينکه نگاهي به اوضاع و احوال دور و برشان بيندازند، در طول دوران خدمت ميافتادند