لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٣ - تنهاترين سرباز
مدام سيگار ميکشيد، مشروب ميخورد و مخدر مصرف ميکرد. دود غليظ دخانيات و مخدر مثل مهي غليظ هواي اتاق را کدر کرده بود.
افراد حاضر در اتاق، زير آن مه و بوي تند سرفه ميزدند و کار ميکردند. آنها هر دستنوشتة مشکوکي ميديدند، به سرگرد نشان داده، از او نظر ميخواستند.
بيشتر دستنوشتهها، يا زمزمههاي عاشقانه بود، يا خاطرات روزانه. تنها دستنوشتهاي که خيلي توجه سرگرد و ديگران را به خود جلب کرد، دستنوشتة افشردي بود.
«ديشب متأسفانه بدون اينکه وضو بگيرم روي تختم خوابيدم...» بعد از آن همه نامة عاشقانه خواندن، اين جمله چنان غيره منتظره بود که بيشتر حاضران را به قهقهه واداشت. سرگرد هم خيلي دوست داشت بخندد. اين سوژه از آن قبيل سوژههايي بود که ميتوانست خوراک يک هفته خندهاش را فراهم آورد. اما حالا چه فايده که ناي خنديدن نداشت. خودِ جمله برايش خندهدار بود، اما تصور نويسندة جمله تا عمق استخوانش را ميسوزاند.
«زير پتو رفتم تا بعداً وضو بگيرم. ولي خاک عالم بر سرم شد و خوابم برد. از لطف حضرت وليعصر(عج) دور ماندم. حالا چرا؟ خدا ميداند!»
هر سه نوچه داشتند به دستنوشتة افشردي گوش ميدادند. کاک فايق با حسرت سر تکان ميداد. اياز وقتي پوزخند سرگرد را ميديد، لجش درميآمد. نظرعلي هنوز گيجِ موجودي بود که پس از گذشت هفت ماه خدمت، تازه کشف شده بود.