لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٦ - بيسکويت انفجاري
بخورد، عليرضا دامن او را چسبيد و با التماس گفت: «نرو آبجي. من ميترسم.»
زهرا که خود نيز نگران بود، با مهرباني او را دلداري داد.
ـ نترس داداش، من که جايي نميرم. ميخوام گردسوزو روشن کنم. الان برق ميره، ميمونيم تو تاريکي آ.»
بعد راه افتاد به طرف سماور. تا ميخواست دستش را به طرف کبريت دراز کند، برق رفت.
زري و زيور هراسان جيغ کشيدند. عليرضا، هم از جيغ آنان ترسيد، هم از تاريکي. ناگهان زد زير گريه.
ـ من ميترسم... مامان!... من مامانو ميخوام...
زهرا هم دستپاچه بود، هم بغض داشت. در آن تاريکي، کبريت را بايد از اطراف سماور پيدا ميکرد. از طرفي، عليرضا را هم دلداري ميداد:
«نترس داداش. زري و زيور پيشت هستن، منم الان گردسوزو روشن ميکنم ميآم پيشت. مامان هم الان ميآد.»
زري و زيور هرچند صدايشان ميلرزيد، ولي آنها هم شروع کردند به دلداري عليرضا. همان موقع صداي توپهاي ضدهوايي رگبارِ ترس و وحشت را به فضاي اتاق پاشيد. صدا به قدري بلند و دلخراش بود که شيشهها را لرزاند و صداي گرية عليرضا را بيش از پيش کرد.
ـ مامان!... من ميترسم...
حالا ديگر زري و زيور هم گريه ميکردند. زهرا حسابي کلافه شده بود. هر چوب کبريتي را با دست لرزانش به قوطي ميکشيد، يا