لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٧ - بيسکويت انفجاري

مي‌شکست، يا از دستش مي‌افتاد و گم مي‌شد. با اين حال باز تلاش مي‌کرد تا هرچه زودتر گردسوز را روشن کند. گاه بغضي شديد گلويش را مي‌فشرد و اشک داغ، چشمانش را مي‌سوزاند، ولي به خود فشار مي‌آورد تا گريه نکند. چرا که خودش را مسؤول سه کودک مي‌دانست. هرچند خودش هم کودک بود، اما وقتي خودش را که پنجم بود، با زري و زيورِ سوم يا عليرضاي اول مقايسه مي‌کرد، احساس مسؤوليتش بيشتر و سنگين‌تر مي‌شد. آن وقت مي‌توانست با طوفان بغض مقابله کرده، حداقل جلوي بچه‌ها نگريد.

زهرا کبريت را روشن کرد. با پخش نور در فضاي اتاق، صداي بچه‌ها کمي آرام شد. آتش هرچند انگشتان دستش را سوزاند، اما کبريت را نينداخت. با عجله رفت سمت طاقچه و گردسوز را روشن کرد. سوزشِ نوک انگشت‌ها تا عمق جانش نفوذ کرد. وقتي شيشة گردسوز را گذاشت، نور ملايمي در فضاي کوچک اتاق پهن شد و چشمان مهربان پدر را در قاب عکس نمايان کرد.

زهرا گردسوز و قاب را پايين آورد و در کنار بچه‌ها نشست. زري و زيور آرام گرفتند. عليرضا هم فقط هق‌هق مي‌کرد. زهرا دستي کشيد روي صورت پدر و با صدايي بغض‌آلود گفت: «اصلاً شما از چي مي‌ترسين؟ ببينين، بابا هم پيش ماست داره نگامون مي‌کنه!»

زري گفت: «آره! داره مي‌گه الان مامان مي‌آد.»

عليرضا که هنوز هق‌هق مي‌کرد، گفت: «من... مامانو مي‌خوام!»

زيور گفت: «مگه نديدي آبجي چي گفت؟ خوب بابا پيش ماست ديگه. مگه نه آبجي زهرا؟»