لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٧ - لوطي و آتش

بعد پيت را سرازير کرد روي آتش و ادامه داد: «آبجي با اجزة شوما.»

ارتفاع آتش مثل فواره بالا آمد.

زن جلو دويد و داد و فرياد راه انداخت.

         ـ    چکار داري مي‌کني آقا؟ من اينو با قرض و قوله خريدم. از شعبه تا اينجا با زور و زحمت آوردم. خدا ازت نگذره. چرا نفت‌هاي منو هدر دادي؟...

منوچ که ديد غرولند زن بالا گرفته، از ريختن بقية نفت خودداري کرد و پيت را انداخت جلوي پاي زن.

         ـ    اوهه بابا يواش‌تر! ما که نخواستيم نفت‌تو بخوريم. خاک تو سر منِ خر که اومدم به تو خوبي کنم. ورش دار زود از اينجا گورتو گم‌کن تا اون روي سگم بالا نيومده...

زن که از قيافة خشن منوچ وحشت کرد، پيت را برداشت و نفرين‌کنان راه افتاد.

فري سيب‌زميني‌هاي سياه ‌شده را از آتش بيرون کشيد و گفت: «آقا منوچ! خيلي شانس آوردي خونش گردنت نيفتاد. اين زنه غش و صرع داره. ملتفتي چي مي‌گم؟ تا حالا چند بار وسط خيابون ولو شده.»

منوچ لگد محکمي زير پاي فري کشيد و گفت: «ناکس نالوطي! تو اون ضعيفه رو مي‌شناختي، لب تر نکردي؟»

فري خنديد و گفت: «تو نميري منوچ، خيال کردم خودت مي‌دوني. اين خانوم آقاي کماليه. عالم و آدم مي‌دونن تا روزي يه دفعه غش نکنه، روزش شب نمي‌شه.»

منوچ در حالي که با نگاهش زن را تعقيب مي‌کرد، زير لب گفت: