لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٢ - بشارت
کلنگي ميرسي. درِ چوبياش باز است و سر در را چراغاني کردهاند. امروز سالروز تولد امام حسين(ع) است. تو انتظار داري صداي جشن و سرور بشنوي، اما از خانه صداي ناله ميآيد. صداي نالة زني جوان!
کالسکهاي از راه ميرسد. مردِ جوان همسرش را به طرف کالسکه ميآورد تا زود به مريضخانه برساند. حالا تو آن همه ترس را فراموش کردهاي. چرا که فکر ميکني به زودي ترس بزرگتري به سراغت خواهد آمد، اما صداي اذان ميآيد. ناگهان دريچة سخاوت آسمان گشوده شده، رعدي ميآيد و برقي و... باران!
فرش سفيد خيابان به زلالي اشک جاري ميشود در جويها. آنگاه صداي ونگ نوزاد با رعد درهم ميآميزد و تو تازه ميفهمي وقتي بيم و اميد به هم بياميزد، چه پديدة زيبايي رخ مينمايد!
تو تازه ميفهمي در اين کوچه ميخواهند درسي به تو بدهند به نام بشارت و انذار.
انذار يعني؛ نوزاد ٩ ماهه مثل شاپرک، ترد است و شکننده. پس واي بر شاپرک آنگاه که زود از پيله بيرون آيد. چرا که يک نسيم هم براي شکست دادن او کافي است.
واي بر نوازد هفتماهه، آن هم با يک کيلو و هشتصد گرم وزن!
ـ پسر مگر تو هول بودي؟ در اين دنياي پست چه چيزي تقسيم ميکردند که ترسيدي به تو نرسد؟
تنها هنر همة نوزادان اين است که از لذت مکيدن شير بهره ميبرند. بقية کارها را به فرشتة مهرباني به نام مادر واگذار ميکنند؛ اما تو اين کار را هم به فرشتهات واگذار کردهاي. يک قطره شير را درون قاشق