لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٩ - بيسکويت انفجاري
هر سه مثل ريشة در هم تنيدة درخت، در پناه هم خوابيده بودند.
□
راه مدرسه هر روز راه شادي بود، راه نشاط بود، اما حالا چه؟ خانههاي سرِ راه ويران شده بود. از تير چوبي سقفهاي شکسته دود برميخاست. مردم با چنگ و دندان آوار را کنار ميزدند تا جنازهها را بيرون بکشند.
حالِ مادر مثل هر روز نبود. هميشه دست عليرضا را با محبت ميگرفت، سهتا دخترش را جلو ميانداخت و مثل مرغ از جوجههايش مراقبت ميکرد. اما حالا عليرضا چادرش را گرفته بود و به دنبالش ميدويد. دخترها هم پخش و پلا بودند.
مادر زير چادر گريه ميکرد. زري و زيور جرأت نميکردند به خانههاي ويرانشده نگاه کنند. زهرا بغضي سنگين در گلو داشت. خودش را انسان دستبستهاي ميديد که در آب انداخته شده باشد. نه ميتوانست شنا کند، نه از آب خارج شود. نه اسلحه در دست بگيرد و به جبهه رود، نه در بيمارستانهاي پشت جبهه خدمت کند، و نه حتي کمک مالي نمايد. مادر ديشب با دست خالي به خانه آمد. تنها چيزي که با خودش آورد، چهار عدد بيسکويت بود. يعني همان تغذية محل کارش. هيچکدام را نخورده بود. امروز هر يک از آنها را داخل کيف يکي از بچهها گذاشت، بعد رو کرد به زهرا. از چهرهاش شرم و خجالت ميباريد، اما چارة ديگري نداشت.
ـ عزيزم، زهرا! من خيلي به صاحبکارم التماس کردم، ولي گفت