لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٠ - بيسکويت انفجاري
دستم خاليه. حالا...
زهرا نگذاشت حرف مادر تمام شود. لبخندي زد و گفت: «اشکالي نداره.»
مادر صورت او و تکتک بچهها را بوسيد. او راه کارگاه را در پيش گرفت و بچهها راه مدرسه را.
□
خانم رحماني هرچه سعي ميکرد حرف بزند، نميتوانست. بچهها از سکوتش تعجب کرده بودند. بعضيها جاي خالي سمانه را نشان داده، درِ گوشي چيزهايي ميگفتند. زهرا فقط بهتزده تماشا ميکرد، تا اين که صداي ضعيف و بريدة خانم بلند شد و همة بچهها را به سکوت واداشت.
ـ بچههاي گُلم! ديشب... سمانه کوچولو... همکلاس خوب و دوست بامحبت شما، توي بمبارون...
بغض خانم به يکباره ترکيد. ديگر نتوانست جملهاش را کامل کند. زهرا هم مثل سدي که ديگر تحمل فشار حجم سنگين سيلاب را نداشته باشد، شکست.
همة بچهها گريه کردند. گرية بچهها وقتي بيشتر شد که خانم رحماني يک جفت گوشوارة کوچک را نشان داد و گفت: «ديشب سمانه اينها رو از گوشش درآورده بود تا امروز به جبهه اهدا کنه...»
خانم رحماني ديگر حرفي نزد. در حالي که اشک ميريخت، گوشوارهها را داخل کارتن کمک به جبهه گذاشت. بعد النگوهاي خودش را بيرون آورد و داخل کارتن گذاشت. آن وقت بچهها يکييکي