لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٤ - بيسکويت انفجاري
شاگرد راننده وقتي نامة پيچيده شده به دور بيسکويت را ديد، گفت: «اوستا قضيه چيه؟ اين بيسکويت کفن هم داره!»
اين حرف ترس به دل فريدون انداخت. وقتي دنده را جا زد و راه افتاد، سقلمهاي به پهلوي شاگردش زد و گفت: «خفهخون بگير بچه! اگر از الان بخواي حرفهاي نحس بزني، برگشتمون با کرام الکاتبينه.»
در اثر تکانهاي ماشين، بيسکويت بالا و پايين پريد. شاگرد که خندهاش گرفته بود، گفت: «اوستا! اونجارو مرده زنده شد.»
فريدون با کف دست کوبيد بر سر شاگرد.
ـ خاک تو سرت، زود اون بيسکويت نحسو بنداز بيرون تا خودتو ننداختم بيرون.
ـ ولي اوستا! اين به دور از لوطيگريه. اون بيچاره جون سبيلاتو قسم داد، ماچت کرد...
فريدون که به سبيلها و لوطيگرياش خيلي احترام قايل بود، کوتاه آمد و گفت: «خيلي خوب حالا! سبيل مگه علف خرسه که همين طوري زرتي ميکشيش وسط. دوّمندش اگه يه دفعه ديگه حرف صدتا يه غاز بزني هرچي ديدي از چشم خودت ديدي!»
شاگرد ديگر حرفي از بيسکويت نزد. رفته رفته داشت آن را از ياد ميبرد که ضعف و گرسنگي به سراغش آمد. اول يک استکان چاي خورد، اما لحظهاي بعد گرسنگي با شدت بيشتر معدهاش را آزار داد. آن وقت بود که بدجوري هوس خوردن بيسکويت کرد. اول نگاهي به راننده انداخت، بعد بيسکويت را برداشت. با اين حال هنوز نميدانست نظر راننده راجع به خوردن آن چيست. پس بايد احتياط ميکرد.