لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦١ - لباس گشاد رييس جمهور
پرزيدنت را به داخل راه ندهند.
وقتي از بابت نگهبانها خيالش راحت شد، دلشورههاي ديگر آمد سراغش. احساس ميکرد همة مسؤوليتهاي پايگاه بر عهدة اوست.
يکي را فرستاد تا از گارد ويژة حفاظت برايش خبر بياورد. يکي را هم فرستاد آشپزخانه تا از وضعيت غذاي مخصوص پرزيدنت مطمئن شود.
□
خط سوم عراقيها حسابي مشکوک بود. خدمة توپها داشتند قبضههايشان را تنظيم ميکردند. عدهاي از درون زاغهها مهمات ميآوردند. چند تريلي، چندين کانتينر بار آورده بود. درِ کانتينرها بسته بود و حسن نميدانست درون آنها چه خبر است. با آن لباسهاي گشادي که در تنش گريه ميکرد، مدام در اطراف تريليها ميچرخيد تا سرنخي به دست آورد. رفت و آمد زياد او برخي رانندهها را به شک انداخته بود.
يکي از رانندهها حسن را صدا کرد. حسن خودش را از پشت کانتينر کنار کشيد و در حالي که سفيهانه ميخنديد، کمر گشاد شلوارش را با دو دست جمع کرد و به راننده فهماند که دنبال نخي ميگردد تا آن را ببندد.
راننده ابلهانه زد زير خنده. حسن در حالي که کمر گشاد شلوارش را با دو دست بالا ميکشيد، مثل کمدينها راهش را کشيد و رفت. او در حين رفتن هنوز صداي راننده را که از خنده غش و ريسه ميرفت، ميشنيد.
هوا شديداً گرم بود. بيشتر عراقيها خزيده بودند زير سايهبانها و