لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٥ - بيسکويت انفجاري
زهرا هروقت ميخواست به طرف زري و زيور برود، عليرضا يکي از اسباببازيها را بر سر او ميزد و ميگفت: «آب نبر. هو! مگه نگفتم باسه رزمندگان اسلام آب نبر؟»
بازي حسابي گرم شده بود که فرياد زهرا به يکباره همه را ساکت کرد.
ـ هيس! ساکت!
هرچند همه ساکت شدند، اما صداي هنّ هنّ نفسشان سکوت اتاق را ميشکست. هر سه کودک با چهرههايي سرخ و عرقکرده به زهرا چشم دوخته بودند.
زهرا سراسيمه رفت به سمت راديو. صداي هيجانانگيز گوينده در اتاق طنين انداخته بود.
ـ ... علامتي که هماکنون ميشنويد، اعلام وضع خطر يا وضعيت قرمز است و معني و مفهوم آن اين است که حملة هوايي انجام خواهد شد، محل کار خود را ترک و به پناهگاه برويد...
بعد صداي دلخراش آژير خطر، عرق بچهها را سرد کرد. حالا ديگر صداي نفس آنها آرام شده و نوعي نگراني در چشمهايشان لانه کرده بود. زري و زيور مثل تشنههايي که به يکباره آب را از دستشان بقاپند، هاج و واج به هم نگاه ميکردند. عليرضا که از سکوت اتاق ترسيده بود، به طرف زهرا رفت و خودش را در کنار او پناه داد. زهرا نگاهي به سقف چوبي اتاق انداخت. با نگاه او، نگاه نگران همه به سقف دوخته شد. لحظهاي بعد زري و زيور هم به طرف زهرا آمدند.
زهرا به ياد چراغ نفتي گردسوز افتاد، اما همين که ميخواست تکان