لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢٠ - لوطي و آتش

حجره‌ت شلوغش نکن. خونة مردم داره مي‌سوزه تو حرص فرشاتو مي‌خوري؟»

حاج قربان که ديد کسي به فکر او نيست، سراسيمه به داخل حجره بازگشت تا فکري به حال فرش‌ها کند.

مردم همهمه مي‌کردند. هرکس حرفي مي‌زد. يکي مي‌گفت؛ زنگ بزنيد آتش‌نشاني. ديگري مي‌گفت؛ تا آتش‌نشاني برسه، خونه خاکستر شده. بهتره بريم تو، خودمون يه کاري بکنيم.

يکي مي‌گفت؛ آقاي كمالي خونه نيست. زشته وارد خونه‌اي بشيم كه مرد نداره.

ديگري مي‌گفت؛ خوب لااقل سطل و شيلنگ بياريم، از همين بيرون آب بپاشيم.

هرکس هرچه مي‌گفت، منوچ با قلدري رد مي‌کرد و مي‌گفت: «تو کاري که از دستتون برنمياد دخالت نکنين. شما کنار وايسين ما خودمون حلش مي‌کنيم.»

يکي از همسايه‌ها که حسابي نگران خانم کمالي بود، با التماس از جمعيت خواست جلوي خانة کمالي را خلوت کنند تا منوچ و دوستانش بتوانند کاري کنند.

منوچ که از التماس او خوشش آمده بود، بنا کرد به طاقچه بالا گذاشتن.

         ـ    نخير. اين طوري نمي‌شه. تا همة مردم اينجا رو خلوت نکنن و نرن اونور پياده‌رو، ما هيچ کاري نمي‌کنيم.

بعضي‌ها به حرف منوچ گوش دادند. اما بعضي‌ها اعتراض کردند.