لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢٢ - لوطي و آتش
عصبي شده بود که شأن و اشاره را فراموش کرد و خودش دست به کار شد. هجوم برد سمت نوجوان، اما ديگر دير شده و نوجوان وارد خانه شده بود. منوچ جرأت نکرد وارد خانه شود. در حالي که به نوجوان فحش ميداد، به تهديد گفت: «قورباغه! اگه سالم اومدي بيرون که خودم نفلهت ميکنم.»
بعد رو کرد به جمعيت. تصميم داشت براي آنها هم توپ و تشر بيايد، اما احساس کرد ديگر جرأت قبلي را ندارد. يک لحظه فکر کرد اگر از بين اين جمعيت دو نوجوان ديگر بيرون آمده، در حضور جمع، غرورش را به زمين بمالند، چه خاکي به سرش کند؟ چگونه در اين محله زندگي کند. آن وقت ديگر بايد سر بگذارد و بميرد.
تنها يک راه پيش روي او بود؛ به خاک ماليدن نوجوان. همان نوجواني که غرورش را به خاک ماليده بود! بايد او را در حضور جمع ضايع ميکرد. و الّا ابهت چندين و چند سالهاش بر باد ميرفت. بايد منتظر بازگشت او ميماند.
منوچ منتظر بود. نه تنها منوچ، نوچهها هم منتظر بودند. و نه تنها نوچهها، همة مردم منتظر بودند. آنها منتظر يک نوجوان نبودند، منتظر قهرمان بودند. کاري را که هيچکس نتوانسته و يا نخواسته بود انجام دهد، يک غريبة لاغر و استخواني در حضور اين همه آدم مسن و تنومند انجام داده بود.
منوچ بياختيار قدم ميزد و فکر ميکرد. او که پيش از اين به اندازة همة آدمهاي محل حرف ميزد و داد و بيداد راه ميانداخت، حالا از نطق افتاده بود. حالا اين مردم بودند که همهمه ميکردند، داد ميزدند،