لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢٤ - لوطي و آتش

تا متوجه بازگشت نوجوان نشود، اما مگر آسان بود؟ چگونه مي‌توانست آن چهرة لاغر و استخواني را ـ که در نظرش به بزرگي يک کوه بود ـ فراموش کند؟ اصلاً او که بود که به يک‌باره از ميان جمعيت سبز شد و در عرض چند ثانيه همة تار و پود يک لات سابقه‌دار را بر هم ريخت؟

ماشين آتش‌نشاني آتش را خاموش کرد و آمبولانس، خانم کمالي را برد. در حالي که منوچ هنوز از آن گيجي خرد‌کننده بيرون نيامده بود. او هر چه فکر مي‌کرد تا از آن نوجوان غريبه نشاني و ردّ آشنايي بيابد، نمي‌يافت. تنها هيبت يک کوه در نظرش مجسم مي‌شد و او را تحقير مي‌کرد.

مردم تازه به خود آمده و فرصتي پيدا کرده بودند تا سراغي از آن نوجوان بگيرند اما آن رهگذر غريبه ديگر در ميانشان نبود.