لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٧ - بيسکويت انفجاري

حسن گفت: «دشمن براي حفظ شهري که از خودش نيست، همة توانشو گذاشته. آيا ما براي آزادسازي شهري که از خودمونه، همة توانمون رو به کار گرفتيم؟ اگر اسم کار خودمونو جهاد في سبيل الله گذاشتيم و ادعا مي‌کنيم که بر حقيم، بايد پاي هزينه‌اش بايستيم. جبهة حق در کربلا از هفتاد و دو نيروي پاي کار، همه رو در راه حق فدا کرد...»

يکي ديگر از فرماندهان از کوره در رفت و گفت: «حسن آقا! شما از چي دارين حرف مي‌زنين؟ بچه‌هاي من يخ گيرشون نمياد آب يخ بخورن، حالا مهمات و تجهيزات پيشکش. انتظار داري چه جوري عمليات بکنن؟»

يکي ديگر گفت: «بچه‌هاي من ديگه حاضر نيستن تو عمليات شرکت کنن. مي‌گن مأموريت ما تموم شده، مي‌خواهيم برگرديم خونه!»

با اين حرف، حسن احساس کرد راه گلويش به يک‌باره بسته شد. يک لحظه همه جا را آتش ديد و دخترک کوچکش را گرفتار در ميان آتش.

         ـ    حسن جان! نوکرتم. مگه ورود به خرمشهر شوخيه؟ سه رده دژ اطراف خرمشهر درست کردن. لامصبا وقتي خرمشهرو اشغال کردن، از مستشاران آمريکايي و روسي براي طراحي دفاع بيست‌ساله از اين شهر کمک گرفتن...

حسن صدايي نمي‌شنيد. تنها دود مي‌ديد. دودي که در ريه‌هايش پر مي‌شد و نفس کشيدن را بر او سخت مي‌کرد. حلقة آتش هر لحظه کوچک و کوچک‌تر مي‌شد. دخترک کوچک او در ميان حلقه جيغ مي‌کشيد و گريه مي‌کرد.