لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٧٠ - لباس گشاد رييس جمهور

ورانداز کرد. وقتي نگاهش به حسن رسيد، نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد. صورتش را چرخاند به طرف سران و امراي ارتش تا خنده‌اش را مخفي کند. اما خنده‌اش نه تنها مخفي نشد، بلکه شدت هم گرفت. چرا که وقتي هيبت و صلابت و قپه‌هاي امراي ارتش را ديد، باز هم به ياد هيکل استخواني و سيماي کودکانة حسن افتاد و پقي زد زير خنده. بعضي امرا هم در خنده او را همراهي کردند.

آقاي محلاتي دانه‌هاي تسبيحش را چرخاند و استغفار کرد. حسن قاطعانه خيره شد به رييس جمهور تا شايد دليل خنده‌هاي او را بيايد. رييس جمهور رو کرد به آقاي محلاتي.

         ـ    حاجي‌آقا محلاتي! من به شوما گفته بودم گردن کلفت‌هاتونو بيارين، اما...

خنده اجازه نداد او به حرفش ادامه دهد. آقاي محلاتي که ديگر کلافه شده بود، جواب داد: «بله! تو گفتي گردن کلفت. ولي من فکر کردم اين جلسه مغز کلفت مي‌خواد. جاي گردن کلفت مکان ديگه است.»

اين حرف براي رييس جمهور، حکم ميل‌گردي را داشت که لاي سيم پره‌هاي چرخش فرو کنند. نه تنها چرخ را به يک‌باره قفل کرد، بلکه همة سيم پره‌ها را شکست و درب و داغان کرد. لاله‌هاي گوش رييس جمهور مثل لبو سرخ شد. او با عصبانيت و دستپاچگي گفت: «خيلي خوب. زود جلسه‌رو شروع کنيد که من کار دارم. اول يک نفر از ارتش، بعد يک نفر از سپاه گزارش بده. گزارش‌ها بايد کاملاً علمي، کارشناسانه و کلاسيک باشه.»