لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٢٠
حسن که پي به منظور دکتر برده بود، دستش را گذاشت روي چشم و گفت: به روي چشم دکتر. فقط يه کم سريعتر.
دکتر لبخندي زد و به سنگر سرتيپ بازگشت. حالا صداي خفيف بيسيمچي از پشت ديوار شنيده ميشد. دکتر رو به سرتيپ کرد و پرسيد: «خوب. پس شما فرمودي يک صدايي ميشنوي که داره فرمان حمله ميده!»
سرتيپ گوشهايش را تيز کرد و گفت: «نه دکتر. اون صدا رو الان ديگه نميشنوم.»
دکتر خنديد و گفت: «ولي من دارم ميشنوم. خوب گوش کن!»
سرتيپ گفت: «بله. ولي اون صدا نيست.»
دکتر براي اينکه رد گم کند، گفت: «لابد هميشه همين جور صداها رو ميشنوي و بعد خيال ميکني، چه ميدونم! صداي ژنراله.»
سرتيپ با جديت جواب داد: «نه. من صداي ژنرالو ميشناسم.»
دکتر پرسيد: «خوب حالا اين ژنرال کي هست؟»
ـ اسمشو نميدونم. فقط ميدونم از ژنرالهاي قواي شماست.
دکتر قيافة متعجبانهاي گرفت و گفت: «ژنرالهاي قواي ما؟ منظورتو نميفهمم. وقتي شما حتي اسمشو نميدوني، پس از کجا ميدوني ژنراله؟»
ـ چون هميشه فرمان ميده. فرمانهاي مهم! هرکس يه کم سابقة کار نظامي داشته باشه، از نوع صحبت و لحن طرف ميفهمه که در چه ردهاي قرار داره. اون ژنراله، يک ژنرال کارکشته و قوي.
دکتر پرسيد: «پس تو براي همين ميترسي؟»