لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠٣ - بيسکويت انفجاري
چشم برهم زدني خودش را از ماشين بالا کشيد و استارت زد، ولي ماشين روشن نشد. حسن وقتي صداي استارت را شنيد، منتظر ماند تا در صورت نياز به کمک راننده برود.
شاگرد هنوز زير داشبورد بود که بيسكوت پرس شده را پيدا کرد. کاغذ دور آن کدر شده بود و بيسكويت خورد و خاکشير.
راننده باز هم استارت زد. وقتي روشن نشد، مشتي کوبيد روي فرمان و داد زد: «مصّبتو برم شانس. آخه الان وقت اسهال گرفتنه لاکردار؟ دِ روشن شو ديگه...»
باز هم استارت زد. حسن راه افتاد به طرف ماشين. شاگرد وقتي اوضاع قمر در عقرب راننده را ديد، جرأت نکرد بيسکويت را نشانش دهد. يواشکي آن را از پنجره بيرون انداخت.
حسن افتادن بيسکويت را ديد. همان موقع ماشين روشن شد و راه افتاد. راننده بوقي براي حسن زد و از قرارگاه خارج شد. حسن نفس خستهاش را بيرون داد و راه سنگر را در پيش گرفت. اما هنوز وارد سنگر نشده بود که به يکباره درجا ميخکوب شد. موجي از درون او را به خود آورد و حسي نگاهش را به طرف بيسکويت برگرداند. يک لحظه صحنة افتادن آن در ذهنش تداعي شد. انگار روکش بيسکويت غيرطبيعي بود. انگار نامهاي دور آن پيچيده شده بود. پس همين نامه، آن بيسکويت را از همة بيسکويتهاي دنيا مجزا ميکرد. حسن چرا بايد از کنار يک بيسکويت مجزا بياعتنا ميگذشت؟
انگار کسي به او گفت برگرد و آن بيسکويت مجزا را از زمين بردار، نامهاش را بگشا و متنش را بخوان.