لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠١ - بيسکويت انفجاري
ترمز کرد. حسن خودش را از رکاب بالا کشيد، دست انداخت دور گردن راننده و صورتش را بوسيد.
ـ دل شيرتو برم اَخَوي. تا حالا هيچ کاميوندار شيرپاک خوردهاي نتونسته بياد اينجا.
اين حرف رنگ از رخسار فريدون پراند. همان لحظه خمپارهاي در وسط محوطه منفجر شد. فريدون از جا پريد و گفت: «تو نميري منم راهو گم کردم. مگه اينجا کجاست مَشتي؟»
شاگرد زد روي داشبورد و گفت: «حالا ديدي اوستا. والا به خدا شمع پلاتين سوزوندم بس که گفتم اشتباهه.»
حسن خنديد و گفت: «حالا که طوري نشده مشتي! تا شما برين تو سنگر و يه چايي قند پهلو بزنين تو رگ، ما بار کاميونو جارو ميکنيم و تحويلت ميديم.»
فريدون که از اين حرف حسن راضي شده بود، ملتمسانه گفت: «دمت گرم لوطي، خيلي با معرفتي. اصلاً ما چايي هم نميخواهيم. فقط ميريم تو سنگر تا بمب رو سرمون نريزه. فقط قربون مرامت، هر وقت جارو کردي...»
حسن گفت: «چشم، خيالت تخت. پس معطلش نکنين که داره اينجا رو ميزنه.»
فريدون و شاگردش از ماشين پايين پريده، داخل سنگر جهيدند. حسن و فرماندهان ديگر با سرعت چادر کاميون را کنار زده، درهايش را گشودند. وقتي کارتن بيسکويتها نمايان شد، حسن هاج و واج ماند. يکي از فرماندهان گفت: