لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠٤ - بيسکويت انفجاري

انگار کسي به او گفت؛ هرکس در هر برهه غار حرايي دارد و پيام‌آوري و پيامي... اقرأ باسم ربک الذي خلق...

غار حراي حسن باقري؛ فرمانده قرارگاه نصر در اين برهه کجا بود؟... پيام‌آورش که بود؟... و پيامش...!

حسن بيسکويت لهيده را از روي زمين برداشت. خاک روي آن را با کف دست پاک کرد و با احتياط چسبش را گشود. خط کودکانة نامه بوي پاکي و عصمت مي‌داد.

حسن نامه را خواند؛ «بسم الله الرحمن الرحيم. اول سلام به امام امت. بعد سلام به شهيدان راه خدا و بعد به رزمندگان اسلام که با ايثار، خون خود را فداي اسلام مي‌کنند.

من زهرا نقي‌زاده هستم.

من، پدرم که در خيابان‌هاي تهران شهيد شد؛ من راه شهيدان را گرامي مي‌دارم.

من، پدرم که شهيد شد...»

حسن نامه را تا آخر خواند. او در نامه نوري ديد که مثل صاعقه خواب و خستگي بيست روزه را از وجودش پراند و چشمانش را روشن کرد. صاعقه به درونش رخنه کرد، به سينه‌اش شرح صدر داد، قلة فتح‌ناشدني خرمشهر را در نظرش هموار کرد و قفل زبانش را گشود. حسن زباني تازه يافته بود. همان زباني که دربه‌در دنبالش بود. خيلي زود دستور داد؛ دستوري فوري. همة فرماندهان فوراً به قرارگاه برگردن.

آن نامة کودکانه در کنار يک دانه بيسکويت، حکم چاشني را داشت در کنار انبار باروت! اين ترکيب چه ترکيب با مسمّايي بود. اگر نامه به