لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠٦ - بيسکويت انفجاري
ـ نميتوانم به جبهه بيايم. در راهپيمايي و نماز جمعه ميروم و درس ميخوانم...
فرماندهي که پاي مجروحش را دراز کرده بود، احساس کرد ميتواند از جا برخيزد و روي يک پا بايستد، هرچند با زجر!
ـ من قرآن ميخوانم. من دعاهاي خيلي زياد ميخوانم که رزمندگان اسلام پيروز شوند و صدام و آمريکا نابود شوند. مرگ بر آمريکا، مرگ بر شوروي، مرگ بر صدام، مرگ بر منافقين.
ضمناً اين را پشت راديو بگوييد. ما تلويزيون نداريم. من منتظر اين هستم. حتماً بگذاريد.
من يک عدد بيسکويت براي جبهه فرستادم که برادرها خوشحال شوند. اميدوارم که پيروز شويد تا براي شما باز بفرستم...
حسن احساس کرد همين يک دانه بيسکويت بايد رزمندگان اسلام را پيروز کند. چرا که دخترک بيسکويت بعدي را بعد از پيروزي وعده داده بود.
اين حس از حسن به فرمانده مجروحي که روي يک پا ايستاده بود، منتقل شد و او فرياد تکبير سر داد و از او به همه.
همه تکبير گفتند.
حسن احساس کرد اين تکبير، لبيکي است با قوّت يک ملّت، که ميتواند ماشين خستة عمليات را به خرمشهر برساند!