لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٠٥ - بيسکويت انفجاري

يک کاميون بيسکويت ضميمه مي‌شد، هرگز چنين حکمي از آن صادر نمي‌شد. چرا که يک دانه بيسکويت همة ثروت يک دانش‌آموز بود. دانش‌آموزي که پيش از اين ثروت بزرگ‌تري مثل پدر را در همين راه داده بود.

همه بي‌درنگ آمدند. با اين اميد که چند کاميون مهمات ببينند و يا چند اتوبوس نيروي تازه‌نفس. اما چه ديدند؟ يک نامة کودکانه همراه با يک بيسکويت خورد و لهيده.

حسن بيسكويت را در يک دست گرفت و نامه را در دست ديگر. آنگاه نامه را خواند. بدون اينکه حتي غلط‌هاي نثر کودکانه‌اش را اصلاح کند.

         ـ    ... من، پدرم که شهيد شد، چهار فرزند و يکي از آنها برادرم است؛ و هفت سال دارد و کلاس اول است.

من، پدرم که شهيد شد، هيچ ناراحتي ندارم. به خاطر اينکه براي اسلام شهيد شد.

من دوازده سال دارم و کلاس پنجم دبستان هستم.

حسن وقتي به عبارت بعدي رسيد، آن را حفظ کرد، آنگاه چشمش را از نامه برداشت و گره زد به چشمان تشنة فرماندهاني که گرداگرد او نشسته بودند. حسن آتشي در اين عبارت احساس کرد که زمهرير دل خودش را ذوب کرد و با انفجاري مهيب همة دريچه‌هاي دلش را گشود. پس اين آتش بايد از چشم حسن به چشم فرماندهان و از آنجا به زمهرير دل‌هايشان نفوذ مي‌کرد!

         ـ    من آرزو دارم که پسر باشم و به جبهه بيايم و شهيد شوم، ولي