جهان بينى مادى معاصر - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١١٨
مى شود به زودى دشمن را در دل خود مى پروراند; دشمنى كه هر چه زودتر بر «تز» پيروز گرديده و به تبديل آن به «سنتز» برمى خيزد. در اين صورت آيا خود اين نظريه مشمول اين قانون هست يا نه، در صورت نخست، بايد اين قانون را موقت تلقى كرد كه به زودى زود، آنتى تزى از درون آن برخيزد و آن را ويران و نابود كند و قانون ديگرى را به عنوان «سنتز» جايگزين آن سازد.
در صورت دوم يعنى قانون وحدت ضدين و يا مجموع اصول ديالك تيك، خويشتن را شامل نباشد، استثناى بى جهتى است كه براى آن جز تنگى قافيه دليلى وجود ندارد، وانگهى چگونه يك قانون فلسفى كه مربوط به عموم جهان است، بخشى از جهان را فرامى گيرد و بخشى ديگر از آن خارج مى گردد.
اين خودتخريبى، در صورتى روشن مى گردد كه بدانيم كه فكر و انديشه در مكتب ماركس، پرتوى از ماده و جزئى از طبيعت و محكوم به حكم آن است، در اين صورت معنا ندارد، كه نخستين اصل ديالك تيك، مشمول خود نباشد و با بروز ضدى از درون ويران نگردد.
نه تنها اين اصل با جهان شمولى خود نابود مى گردد. بلكه مجموع اصول ديالك تيك كه امروز به صورت قوانين كلى فلسفى عرضه مى گردد به سرنوشت اصل نخست دچار شده و آنتى تزهاى هر يك بر تك تك آن ها غلبه كرده و از تركيب تز و آنتى تز هر كدام، اصول جديدى كه نقطه مقابل و يا كامل تر از آن هاست پى ريزى خواهد شد، و اصول ديالك تيك كليت و عموميت و آخرين منزل بودن را از دست خواهند داد.