جهان بينى مادى معاصر - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٧٨
اگر ماركسيسم حد فاصل ميان انسان و ديگر پديده ها را در نظر مى گرفت و انسان را با خصيصه حرّيت و آزادى و انتخاب گرى مى شناخت، از تلاش خود در عطف انسان انتخاب گر، بر طبيعت مجبور و محكوم، خوددارى مى نمود و مطالعه طبيعت و بررسى احكام و قوانين حاكم بر آن را شرط لازم تكامل جامعه ـ نه شرط كافى ـ مى انگاشت و تكامل انسان جامعه بدون شناخت جهان ممكن نيست.
ولى تنها شناخت جهان در تكامل او كافى نيست، بلكه ميان شناخت جهان و تكامل، بايد يك رشته شناخت هاى تعقلى و يا وحى آسمانى وجود داشته باشد كه او را به مسير تكامل رهبرى كند.
در گذشته در درس مستقلى پيرامون اين مطلب سخن گفتيم و ثابت كرديم: كسانى كه جهان بينى را پايه ايدئولوژى مى دانند و شناختن طبيعت را در پيش برد جامعه كافى مى انگارند و معتقدند كه قوانين جهان، الگوى تمام عيارى براى ساختن انسان هاست، دچار خبط بزرگ شده اند و ناخودآگاه صحه گذار پست ترين افكار و روش هاى ضد انسانى گشته اند.
تا آن جا كه حكومت فاشيستى نيز مدعى است كه افكار برترى طلبى نژادى را از طبيعت الهام گرفته و نوعى جهان بينى خاصى او را به چنين ايدئولوژى رهبرى نموده است.
چون در طبيعت، نژاد خاصى برنژاد ديگرى برترى دارد، پس بايد همين نژاد از نظر حقوق اجتماعى و سياسى بر ديگر نژادها نيز برترى داشته باشد.
٤ـ بايد توجه كرد كه اگر «طبيعت مآبى»، و محكوم ساختن انسان