جهان بينى مادى معاصر - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٠٥
ملازمه و ضرورتى در عين و در ميان پديده ها قائل شد و گفت «زايش ضدى از ضد ديگر يك امر ضرورى است» و در توجيه جهان به وسيله عامل خارجى نيازى نيست.
به عبارت روشن تر: ماركس از فلسفه هگل، تنها نتيجه اى را كه همان وجود ضرورت ذاتى ميان پديده هاست، گرفته و معتقد شده است هر مرحله اى، مرحله بعدى را به طور ضرورى به دنبال دارد و هر ضدى به طور قطع، ضد خود را مى پرورد، و حركت ماده را درون اشياء توجيه مى شود بدون اين كه به بيرون نيازى باشد.
بايد يادآور شويم كه اگر هگل به چنين نتيجه اى معتقد بود، علت آن اين بود كه جهان را به صورت ضرورت منطقى تفسير مى كرد و مى گفت در ذهن از تركيب هستى و نيستى، به طور ضرورى، هستى محدود پيدا مى شود و سنتز نتيجه منطقى تز و آنتى تز است و آنتى تز نيز نتيجه منطقى تز مى باشد. عين همين سير منطقى موجود در استنتاج مفاهيم را (مانند همين مورد) در خارج نيز قائل بود و مى گفت زايش پديده اى از پديده اى بسان زايش نتيجه از دليل منطقى است.
اگر تفسير جهان از طريق ضرورت منطقى جنبه ايده آليستى ناميده شود، و از ديالك تيك او حذف گردد، قهراً ضرورت ذاتى ميان پديده ها و طرد دخالت هر نوع عامل خارجى، خود به خود از بين خواهد رفت، و ناچار به جاى تفسير منطقى مسئله عليت جايگزين خواهد بود و در عليت تجربى كه پايه حسى دارد اثبات ضرورت ميان پديده ها امرى غير ممكن خواهد بود، زيرا عليتى كه پايه حسى و تجربى دارد، بيش از اين ثابت نمى كند كه وضع خارج چنين است; مثلا پس از حرارت