جهان بينى مادى معاصر - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٠٤
چيزى كه اين نتيجه را ايجاب مى كرد و اين نتيجه بدون آن به دست نمى آمد به دور انداخته ايم. حق اين است كه ماركسيسم دومى را انجام داده است، نه اولى را.
توضيح اين كه: هسته مركزى فلسفه هگل عبارت بود از:
١ـ شناخت جهان بايد از راه استنتاج صورت بگيرد، نه از راه علت و معلول، يعنى بگوييم ضدى از ضدى استنتاج مى شود، نه اين كه ضدى علت ضدى مى باشد، او مى گفت همان طور كه در جهان عقل، نتيجه از دليل يك زايش خود به خود دارد و عقل، آن را درك مى كند همان طور در خارج هم ضدى از ضدى يك چنين زايش دارد كه ما بايد آن را درك كنيم.
٢ـ ميان دليل و نتيجه، يك نوع ضرورت ذاتى وجود دارد كه ما آن را درك مى كنيم، و عقل مى گويد نتيجه چنين مقدمه اى همين است و جز اين نيست و نام آن را «ضرورت منطقى» كه بسان ضرورت موجود ميان اربعه و زوجيت است، مى گذارد و چون ميان ذهن و عين تفاوتى قائل نيست، قهراً چنين ضرورتى ميان پديده هاى خارجى نيز حاكم است
ماركسيسم مى گويد: ما جنبه ايده آليستى ديالك تيك هگل را به دور انداخته ايم، مقصود از آن همان تفسير جهان به صورت «دليلى» و استنتاجى» است. حال اگر ما مسئله شناخت جهان را از طريق دليل و استنتاج كنار بگذاريم كه بخش نخست از دو بخش ياد شده است، قهراً ضرورت ذاتى ميان پديده ها كه از نتايج تفسير جهان از طريق «استنتاج» است، خود به خود از ميان خواهد رفت. در اين صورت نمى توان