ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٤٦ - تفسير
سال دوم در مقابل جواهرات و زيور آلات بآنها آذوقه فروخت تا جايى كه ديگر زيور آلاتى بجاى نماند جز آنكه همه در ملك يوسف در آمده بود. و در سال سوم در برابر چهار پايان و مواشى آذوقه بآنها فروخت تا آنجا كه ديگر حيوانى نماند جز آنكه همه را بيوسف فروخته بودند و همه در ملك يوسف قرار گرفته بود، و در سال چهارم غلام و كنيزها را بيوسف فروختند و آذوقه گرفتند تا ديگر در مصر غلام و كنيزى نماند كه در ملك يوسف نباشد، و سال پنجم خانه و املاك خود را به يوسف دادند و آذوقه خريدند تا آنجا كه در مصر و اطراف آن خانه و باغ و ملكى نماند مگر آنكه همه ملك يوسف شده بود، و سال ششم مزرعهها و نهرهاى خود را با آذوقه مبادله كردند و ديگر مزرعه و آبى نبود كه ملك يوسف نباشد، و سال هفتم خود را بيوسف فروختند و آذوقه خريدند و ديگر برده و آزادى نبود كه در ملك يوسف نباشد، و بدينترتيب هر انسان آزاد و برده و هر چه داشتند همه ملك يوسف شده بود، و مردم گفتند: تا كنون نديده و نشنيدهايم كه خداوند چنين ملكى كه بيوسف داد بپادشاهى عطا كرده باشد و چنين علم و حكمت و تدبيرى بكسى داده باشد.
در اينوقت يوسف بپادشاه گفت: در اين نعمت و سلطنتى كه در مصر خدا بمن داده چه نظرى دارى، رأى خود را در اينباره بگو كه من نظرى در كار آنها جز اصلاحشان نداشتهام و آنها را از بلا نجات ندادم كه خود بلائى بر آنها باشم و اين لطف خدا بود كه آنها را بدست من از بلا نجات داد؟
شاه گفت: هر چه صلاح ميدانى دربارهشان انجام ده و رأى همان رأى تو است! يوسف گفت: من خدا را گواه ميگيرم و تو هم شاهد باش كه من همه مردم مصر را آزاد كردم و اموال و غلام و كنيزشان را بدانها باز گرداندم و خاتم پادشاهى و تاج و تخت تو را نيز بتو برميگردانم مشروط بر اينكه جز به روش و طريقه من رفتار نكنى و جز مطابق حكم من حكم نكنى.
شاه گفت: اين كمال افتخار من است كه جز به روش و سيره تو رفتار نكنم و جز بر طبق حكم تو حكمى نكنم، و اگر تو نبودى توانايى بر اين كار نداشتم و راهنماى