ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢١٩ - تفسير
سبحان بيان نكرده كه جايى آن حضرت مردم را بپرستش خداى يگانه دعوت كرده باشد مگر در اينجا كه اين دو رفيق زندانى خود را بتوحيد دعوت نموده است، و اين بدانجهت بوده كه هيچگونه اميدى از آن مردم نداشت كه سخنش را بشنوند و دعوتش را بپذيرند، اما در اينجا وقتى مشاهده كرد آن دو نفر او را به نيكوكارى شناخته و بدو رو كردهاند نور اميدى در دلش تابيد كه شايد آن دو نفر سخنش را بپذيرند از اينرو آنها را بخدا پرستى و توحيد دعوت كرد.
و در روايت است كه آن دو رفيق زندانى بيوسف گفتند: ما از وقتى تو را ديدهايم محبت بتو پيدا كرده و تو را دوست داريم! يوسف بدانها گفت: مرا دوست نداشته باشيد كه بخدا هر بلائى بر من رسيد از دوستى رسيد و هر كه مرا دوست داشت از ناحيه او بلائى متوجه من شد، عمّهام مرا دوست داشت مرا بسرقت متهم كرد، پدرم مرا دوست داشت بدان سبب بچاه افتادم، زن عزيز مصر مرا دوست داشت بزندان افتادم.