ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٢٠٩ - تفسير
كرده كه از اين جمله معلوم ميشود فرشتگان برتر از بنى آدم هستند زيرا زنان مصرى براى تنزيه مقام يوسف او را بكسى كه در نهايت فضل و برترى است تشبيه كردند و خداى تعالى نيز سخن آنها را انكار نكرده است! ولى اين استدلال بيجا و ركيك است زيرا خداى سبحان حكايت حال زنان مصرى را ميكند كه چون يوسف را با آن جمال خيره كننده ديدند عظمتى از وى در دلشان جايگير شد و او را از بدى و عمل زشت بدور دانسته و از اين نظر او را بفرشته تشبيه كردند و منظورشان فضيلت و برترى از نظر ثواب و مقام نبود، و اينكه خداى سبحان منكر سخن آنها نشد چون ميدانست كه منظورشان از اين سخن معنايى نيست كه جبائى گفته است.
گذشته از اينكه معناى ظاهر كلام آنها اين است كه ميخواستند بگويند يوسف بشر نيست و حتماً او فرشته است، و معلوم است كه اين سخن دروغ بود و يوسف بشر بود، و اينكه خداوند اين دروغ آنها را انكار نكرد بدانجهت بوده كه خدا ميدانست منظورشان از اين جمله تشبيه حال يوسف بحال فرشتگان بوده نه اينكه واقعاً ميخواستند نفى بشريت از او بكنند.
(قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ) در اينوقت زن عزيز رو بدانها كه او را در محبت و عشق يوسف سرزنش ميكردند كرده و گفت: همين است آن كسى كه مرا در عشق و محبتش سرزنش ميكرديد، يعنى شما با اينكه يك بار بيشتر او را نديديد همان يك نگاه عقل را از كف شما ربود و باين سرنوشت دچار شديد با اينحال چگونه مرا ملامت ميكنيد كه هر صبح و شام و در تمام ساعات روز و شبم او را مشاهده ميكنم! و دنبال اين سخن بپاكدامنى يوسف نيز گواهى داده و بنقشه خود اعتراف كرد و گفت:
(وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ) و من از وى كام خواستم ولى او خوددارى كرد، و برخى گفتهاند: يعنى بخدا پناه برد و از وى عصمت از گناه را درخواست كرد، و اين جمله گواه خوبى است بر اينكه از يوسف گناهى سر نزد، سپس بدنبال اين گفتار، زليخا ادامه داد و براى تهديد يوسف گفت: