ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٧٨ - تفسير
اين است كه سزاى تو را خواهم داد. و ابن عباس گفته: منظور همان جريانى است كه در وقت ورود برادران بمصر، يوسف آنها را شناخت و آنها او را نمىشناختند و در آن وقت يوسف پيمانه را در دست گرفت و دستى بدان زده سپس گفت: اين ظرف بمن خبر ميدهد كه شما برادرى داشته و او را در چاه انداختهايد و ببهاى ناچيزى او را فروختهايد.
(وَ جاءُو أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ) و شبانه يا آخر روز كه شد گريان بنزد پدر آمدند، و اينكه تا شب صبر كردند براى اين بود كه بدينوسيله امر را بر پدر مشتبه كرده و در تاريكى جرئت بيشترى براى عذر تراشى داشته باشند و اينكه تظاهر بگريه كردند براى آن بود كه خود را راستگو جلوه دهند. و از اينجا معلوم ميشود كه گريه دليل بر صدق دعواى گريه كننده نيست. و سدى گفته: چون يعقوب گريه آنها را ديد پريشان شد و پرسيد: چه شده؟ در جواب گفتند:
(يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ) پدر جان ما براى مسابقه رفتيم، جبائى و سدى گفتهاند:
يعنى بمسابقه دو رفته بوديم. و زجاج گفته: يعنى بمسابقه تير اندازى رفته بوديم.
(وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا) و يوسف را براى حفاظت پيش اثاثيه گذارده بوديم.
(فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ) و گرگ او را خورد، و تو ما را تصديق نخواهى كرد اگر چه ما راستگو باشيم براى آنكه تو درباره يوسف نسبت بما بدگمان و ظنين هستى. و نگفتند: تو هر راستگويى را تصديق نمىكنى بلكه چون حسد برادران را درباره يوسف ميدانست و از طرفى نسبت بيوسف محبت شديدى داشت درباره آنها بدگمان و ظنين بود.
(وَ جاءُو عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ) و بهمراه خود پيراهن يوسف را آغشته بخون آوردند و گفتند: اين همان خون يوسف است كه در وقت دريدن گرگ به پيراهن او ريخته است.
و ابن عباس و مجاهد گفتهاند: بزغالهاى را كشتند و خون او را بپيراهن يوسف ريختند، و برخى گفتهاند آهويى را كشتند و خونش را به پيراهن وى ريختند. ولى (فراموش كردند كه پيراهن يوسف را بدرند و) هم چنان سالم بدست يعقوب دادند و