آفتاب مطهر - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٠١ - جلوگيري از رخنه منافقان
کرده بودند که گسترش و نشر آن در جامعه، بسيار آفتزا و خطرناک بود. او همزمان با تلاشهاي علمي و فرهنگي ديگر، يکتنه پيش آمد و در برابر اين تفکر منحط التقاطي سخنراني کرد؛ مقالهها نوشت؛ حتي هفتهاي دو روز به قم ميآمد و به طلاب درس ميداد، تا آنان را براي برخورد با اين منحرفان بسيج و مسلح کند و سرانجام جان خود را در همين راه فدا کرد.[١]
پس از سال ١٣٤١ توفاني التقاطي در جامعه ايران وزيد. کساني با پوشش اسلام، همان گرايشهاي مادي و الحادي را رواج ميدادند. همين سازمان مجاهدين که به منافقين شهرت دارند و با اسلاف خود هممرام هستند، در واقع مروج اين انديشهها بودند که بايد اسلام را با مارکسيسم همراه کرد و امروز آميختن اين دو، داروي دردهاي اجتماعي و سياسي ماست. آنان در آغاز نوشتههايشان که بهگونة اطلاعيه، جزوه، نشريه و کتاب پخش ميشد، به جاي آنکه بنويسند: «بسم الله الرحمن الرحيم»، مينوشتند:
«به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران!». بوي تعفنِ شرک از نوشتههايشان برميخاست. در آن زمان برخي نيروهاي مذهبي خودي تأثيرگذار و مبارز که شايسته نيست به نامشان اشاره شود، به اين شيوه تفکر منحط بسيار خوشبين بودند. براي نمونه، برخي به گونهاي مستقيم ميگفتند: الحمدلله اينان عاقبت به خير شدند. اين بدان سبب بود که در زمان رژيم شاه، ساواک برخي از سران مجاهدين را دستگير و اعدام کرد. نيز يک بار شخصي که اهل علم مينمود و در حوزه علميه قم، فقه و اصول خوانده و با حديث، تفسير و کلام اسلامي آشنا بود، ميگفت: ما و مارکسيستها هر کدام نيمي از حقيقت را ميگوييم؛ آنان عدالت دارند بدون خدا، و ما خدا داريم بدون عدالت؛ بايد اين دو را با هم بياميزيم تا مشکل جامعه حل شود. يعني برداشتش اين بود که در اسلام تنها
[١] سخنراني در جمع دانشجويان اهواز، مرداد ١٣٧٩؛ و نيز سخنراني در جمع دانشجويان دانشگاه شيراز، (بدون تاريخ).