آفتاب مطهر - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٤ - دفع امواج فرساينده
مارکسيستي در محافل روشنفکري دانشگاهي مانند سرايت يک ويروس خطرناک بود و هر لحظه به تکثير سرطاني خود ميپرداخت. کساني که بتوانند پاسخي دندانشکن به شبهات و امواج آنان بدهند و جلوي اين پيشرفت سيلآسا و بنيانکن را بگيرند، کمتر در دانشگاه ديده ميشدند.[١]
پس از سال ١٣٣٢ به تدريج اين افکار الحادي در کشور نفوذ يافت و روشنفکران و فارغالتحصيلهاي دانشگاه با مکاتب فلسفي مادي آشنا شدند. دانشجويان از راه مباحثي که مواد درسي دانشگاه بود، يا آنچه در دانشگاههاي خارج ميآموختند، يا در اثر مطالعه کتابهايي که ترجمه يا به زبانهاي ديگر روانه بازار ميشد، با اين مکاتب خو ميگرفتند. اما در برابر اين امواج فرساينده، رنجآور و آلوده در حوزه حکمت و فلسفه اسلامي کاري چشمگير و درخور توجه که بتواند اين موج را در هم بشکند ديده نميشد. پس به تدريج دو گونه فلسفه بهوجود آمد: يکي شرقي و اسلامي و ديگري غربي. مکاتب اروپايي در برخي نقاط دنيا از جمله ايران طرفداراني داشت و در دانشکدههاي جهان مورد بررسي قرار ميگرفت. کمکم اين فکر در برخي اذهان شکل گرفت که شايد فلسفه اسلامي توان ايستادگي در برابر فلسفههاي غربي و الحادي را ندارد. دانشجويان و تحصيلکردهها تصور ميکردند ديگر دوران فلسفه اسلامي گذشته و اکنون نوبت اين مکاتب وارداتي جديد غربي است، در صورتي که اتقان و استحکام مباحث فلسفه اسلامي به مراتب بيشتر از فلسفه غربي بود. آنچه بايد انجام ميشد يک بحث تطبيقي و مقارنهاي بود که طي آن موضع فلسفه اسلامي در برابر مکاتب اروپايي تبيين و حقانيت فلسفه اسلامي و برتري آن بر اين افکار غربي و الحادي ثابت شود. ولي در حوزهها چنين کاري نشده بود و کسي هم وارد شدن به اين عرصه را در ذهن
[١] گفتوگو با استاد مصباح يزدي به مناسبت دهمين سالگرد شهادت آيتالله مطهري، ارديبهشت ١٣٦٨.