شرح حديث معراج - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٤ - توكّل در روايات معصومين
و نزد مردم به او جامه خوارى مىپوشانم و او را از تقرّب به خود مىرانم و پيوندش را از خود مىبرم.
در ادامه اين روايت خداى سبحان اين نكته را يادآور مىشود: سختى و گرفتارى را من براى بندهام پيش مىآورم و ايجاد و رفع آن فقط به دست من است، آن وقت چگونه او دست نياز به سوى ديگرى دراز كرده، به غير من دل مىبندد، در صورتى كه آنها در به وجود آوردن سختيها نقشى نداشته و قطعاً در برطرف ساختن آن نيز قدرت و توانايى نخواهند داشت:
«اَيُأَمِّلُ غَيْرى فى الشَّدائِدِ؟ وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجوُ غَيْرى وَ يَقْرَعُ بالْفِكْرِ بابَ غَيْرى؟ وَ بِيَدى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقةٌ وَ بابى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانى»
آيا در سختى و گرفتاريها غير مرا مىطلبد، در حالى كه گرفتارىها به دست من است و آيا به غير من اميدوار است و در انديشه خود درِ خانه جز مرا مىكوبد؟! با آنكه كليد همه درهاى بسته نزد من است و درِ خانه من به روى كسى كه مرا بخواند، باز است.
«فَمَنْ ذَالَّذى اَمَّلَنى لِنَوائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ دوُنَها؟»
كيست كه در گرفتاريهايش به من اميد بسته است و من او را با گرفتارىهايش رها كردهام.
«وَ مَنْ ذَالَّذى رَجانى لِعَظيمَة فَقَطَعْتُ رَجائَهُ مِنّى؟»
و كيست كه در كار بزرگى، به من اميد بسته است و من اميدش را از خود بريده باشم؟
«جَعَلْتُ آمالَ عِبادى عِنْدى مَحْفوُظَةً فَلَمْ يَرْضوُا بِحِفْظى وَ مَلأَْتُ سَماواتى مِمَّنْ لايَمَلُّ مِنْ تَسْبيحى وَ أَمَرْتُهُمْ اَنْ لا يُغْلِقوُا الأَْبْوابَ بَيْنى وَ بَيْنَ عِبادى، فَلَمْ يَثِقُوا بِقَوْلى»
من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشتم، ولى آنها راضى نشدند كه آرزوهايشاننزد من محفوظ باشد (بلكه مىخواهند به دست خودشان و يا ديگران نگهدارى شود،چون اگر راضى بودند آرزوهايشان نزد من باشد سراغ ديگران نمىرفتند؛ و ازاينجا معلوم مىشود مرا به خدايى نپسنديدند و يا به من اعتماد نكردند) و آسمانهايمرا از كسانى كه از تسبيح من خسته نمىشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستوردادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى آنان (بندگان) به قول من اعتمادنكردند.