شرح حديث معراج - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٦٣ - اولياى خدا و معرفت ناب به خداوند
سراپاى وجودشان را فرا گرفته است، آيا ممكن است عاشق به ياد معشوق نباشد؟ چگونه ممكن است كسى كه عظمت و جلال خداوندى را درك كرده، در برابر او براى ديگرى عظمت قائل شود؟ و بالاخره انسان مىتواند به مرحلهاى برسد كه توجه اصلى او به ذات اقدس الهى معطوف گردد و همه چيز را در شعاع وجود او ببيند. مضمون اين معنا در دعاها و روايات فراوانى وارد شده است، براى مثال در دعاى عرفه مىخوانيم:
«أَيَكوُنُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَك»
آيا غير تو از خود ظهورى دارد تا تو را ظاهر گرداند؟[١]
اولياى خدا و كسانى كه به معرفت ناب الهى دست يافتهاند و دلشان به نور خدا نورانى گشته است، اول خدا را مىبينند و سپس به صفات او پى مىبرند. ما معمولا خدا را با يك سرى از مفاهيم، نظير مفهوم واجب الوجود، خالق، رازق و... مىشناسيم و آنها را به غايب و ناديده حواله مىدهيم، امّا كسانى كه به معرفت الهى رسيدهاند و خدا دلشان را نورانى كرده، اوّل خدا را مىبينند و آنگاه به صفات او توّجه مىكنند.
اين مضامين در روايات فراوانى به چشم مىخورد و ما تنها خواستيم اشاره كنيم كه چگونه برخى به اندازه يك چشم بر هم زدن نيز از خدا غافل نمىگردند. البته راه رسيدن به اين مرحله اين است كه انسان با تمرين و ممارست سعى كند، حضور خدا را درك كند و بعد از آن
[١] در «تُحَفُ العُقول» از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
«مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يَعْرِفُ اللّهَ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِكٌ وَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يَعْرِفُ اللّهَ بالاِْسْمِ دُونَ الْمَعْنى فَقَدْ اَقَرَّ بِالطَّعْنِ لاَِنَّ الاِْسْمَ مُحْدَثٌ وَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يَعْبُدُ الاِْسْمَ وَ الْمَعْنى فَقَدْ جَعَلَ مَعَ اللّهِ شَريكاً وَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يَعْبُدُ بِالصِّفةِ لا باِلاِْدْراكِ فَقَدْ اَحالَ عَلى غائِب وَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يَعْبُدُ الصِّفَةَ و المُوصُوفَ فَقَدْ اَبْطَلَ التَوحيدَ لاَِنَّ الصِّفَةَ غَيْرُ المُوصُوفِ وَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يُضيفُ المُوصُوفَ اِلىَ الصِّفَةِ فَقَدْ صَغَّرَ بِالْكَبيرِ وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ...»
هر كه پندارد كه خدا را با توهم دلها مىشناسد مشرك است (يعنى آنچه انسانها به عنوان خدا شناختهاند ساخته اوهام آنهاست و مخلوق مىباشد و اعتقاد به خدايى آن شرك است) و هر كه پندارد كه تنها خدا را به نام و اسم مىشناسد و پى به معنا و واقعيت او نبرده است، به اشتباه خود اعتراف كرده، چرا كه صرف نام حادث است. هر كه پندارد نام و معنا را با هم مىپرستد، براى خدا شريك قرار داده. هر كه پندارد خدا را بر اساس توصيف مىپرستد نه بر اساس درك و ادراك، حواله به ناديده داده است. هر كه پندارد صفت و موصوف را مىپرستد، توحيد را منكر شده، چون صفت غير از موصوف است و هر كه پندارد موصوف را به صفت اضافه مىكند، بزرگ را كوچك شمرده است [بالاخره هيچيك نتوانستهاند چنانچه بايد خدا را بشناسد]؛ تُحفالعقول (با ترجمه)، ص ٣٤١.