دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٥
٢٣٠٥.الإرشاد : ابن زياد ، به مسجد آمد و از منبر ، بالا رفت و گفت : ستايش ، خدايى را كه حق و اهلش را چيره كرد و امير مؤمنان يزيد و حزبش را يارى داد ، و دروغگو پسر دروغگو و پيروانش را كشت ! عبد اللّه بن عفيف اَزْدى ـ كه از پيروان امير مؤمنان عليه السلام بود ـ ، جلوى او برخاست و گفت : اى دشمن خدا ! دروغگو ، تو و پدرت هستيد و كسى كه به تو حكومت داد و نيز پدرش . اى پسر مرجانه ! فرزندان پيامبران را مى كشى و بر منبر ، در جايگاه صدّيقان مى ايستى؟! ابن زياد گفت : او را برايم بياوريد . پاسبانان ، او را گرفتند و او شعار قبيله اَزْد را سر داد و هفت صد تن از آنان ، گِرد آمدند و او را از دست پاسبانان در آوردند . شب كه رسيد ، ابن زياد ، كسى را به سوى او فرستاد و او را از خانه اش بيرون كشيد و گردنش را زد و وى را در جاى انباشت خاكروبه ها به صليب كشيد . خدا او را رحمت كند !
٢٣٠٦.أنساب الأشراف : ابن زياد به سخنرانى پرداخت و گفت : ستايش ، خدايى كه دروغگو پسر دروغگو ، حسين ، و پيروانش را كشت ! عبد اللّه بن عفيف اَزدىِ غامِدى ـ كه شيعه بود و چشم چپش را در جنگ جَمَل و چشم راستش را در پيكار صِفّين از دست داده بود و از مسجد اعظمِ كوفه جدا نمى شد ـ ، هنگامى كه سخن ابن زياد را شنيد ، به او گفت : اى پسر مرجانه ! دروغگو ، تو و پدرت هستيد و كسى كه به او حكومت داد و نيز پدرش . اى پسر مرجانه ! آيا فرزندان پيامبران را مى كشيد و سخن صدّيقان را مى گوييد؟! ابن زياد گفت : او را برايم بياوريد . عبد اللّه ، شعار قبيله اَزْد را سر داد : اى آمرزيده! اى آمرزيده (مَبْرورُ ، يا مَبْرور) ! آن روز ، هفت صد تن از اَزْديان ، در كوفه حاضر بودند . برجَستند و او را خلاص كردند و به نزد خانواده اش آوردند . ابن زياد به بزرگان [يمن] گفت : آيا نديديد اينان چه كردند؟ گفتند : چرا . گفت : پس ـ اى يمنيان ـ برويد و يارتان را بياوريد . آنان نيز همان گونه كه به فرمان پدرش (زياد) براى احضار حُجر عمل كرده بودند ، عبد اللّه را برايش آوردند . عمرو بن حَجّاج به ابن زياد ، پيشنهاد داد كه همه اَزْديانِ حاضر در مسجد را بازداشت كند . آنان و از جمله عبد الرحمان بن مِخنَف و جز او كه در ميان آنان بودند ، بازداشت شدند و قبيله اَزْد و يمنيان با هم به شدّت درگير شدند . ابن زياد ، كار يمنيان را كُند ديد . به پيكى كه به سوى آنان فرستاده بود ، گفت : ببين ميان آنان چه مى گذرد. او آمد و جنگ سختى ديد . گفتند : به امير بگو كه : تو ما را به سوى مردم جزيره (شمال عراق) و عجميانِ موصل نفرستاده اى . تو ما را به سوى اَزْد ، شيران بيشه ، فرستاده اى ! نه تخمى هستند كه از آشيانه ، بيرون آورده شوند و نه دانه اسفندند كه لگدمال گردند . عبيد اللّه بن حوزه والِبى و محمّد بن حبيب بَكرى ، از قبيله اَزْد ، كشته شدند و كشتگان ميان آنها بسيار شد و يمنيان ، بر آنان قدرت يافتند و به كَپَر پشت خانه ابن عفيف رسيدند . آن را شكستند و به درون ، هجوم آوردند . دخترش شمشيرش را به دست او داد و او به دفاع از خود پرداخت . يمنيان ، از هر سو بر او حمله كردند [و او را گرفتند] و براى ابن زياد آوردند ، درحالى كه مى گفت : {٠ سوگند مى خورم كه اگر چشمانم مى ديد ورودتان بر من و بيرون رفتنتان ، آسان نبود . ٠} سفيان بن يزيد بن مُغَفّل ، بيرون آمد تا از ابن عفيف ، دفاع كند كه با او دستگيرش كردند . ابن عفيف ، كشته و در جاى خاكروبه ، به دار آويخته شد . جُندَب بن عبد اللّه را آوردند . ابن زياد به او گفت : به خدا سوگند ، با ريختن خونت به خدا تقرّب مى جويم . جُندَب گفت : تو با ريختن خون من ، تنها از خدا دور مى شوى .