دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩١
٢٢٥٤.المناقب ، ابن شهرآشوب : هنگامى كه سر حسين عليه السلام را آوردند و در منزلى به نام قِنَّسرين [١] فرود آمدند ، راهبى از دِيْرش به سوى سر ، حركت كرد و نورى را ديد كه از دهان آن ، ساطع بود و به آسمان مى رفت . راهب ، ده هزار درهم به آنان (نگهبانان) داد و سر را گرفت و به درون دِيرش برد و بدون آن كه شخصى را ببيند ، صدايى شنيد كه مى گفت : «خوشا به حالت ! خوشا به حال آن كه قَدر اين سر را شناخت!» . راهب ، سرش را بلند كرد و گفت : پروردگارا! به حقّ عيسى ، به اين سر بگو كه با من ، سخن بگويد . سر به سخن آمد و گفت : «اى راهب ! چه مى خواهى؟» . گفت : تو كيستى؟ گفت : «من ، فرزند محمّدِ مصطفى و پسر علىِ مرتضى هستم . پسر فاطمه زهرا و مقتول كربلايم . من ، مظلوم و تشنه كامم» و ساكت شد . راهب ، صورت به صورتش نهاد و گفت : صورتم را از صورت تو بر نمى دارم تا بگويى : «من ، شفيع تو در روز قيامت هستم» . سر به سخن در آمد و گفت : «به دين جدّم محمّد ، درآى» . راهب گفت : گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند نيست و گواهى مى دهم كه محمّد ، پيامبر خداست . آن گاه حسين عليه السلام پذيرفت كه شفاعتش كند . صبحدم ، آن قوم ، سر و دِرهم ها را گرفتند و چون به وادى رسيدند ، ديدند كه درهم ها سنگ شده است .
[١] قِنَّسرين ، شهرى در شام ، به فاصله يك روز راه از حَلَب در مسير حِمْص و نزديك عواصم است كه تا سال ٣٥١ ق ، آباد و پُر جمعيّت بوده است ؛ امّا پس از غلبه روميان و قتل ساكنان شهر ، اهالى آن جا ترسيدند و در شهرها پراكنده شدند (ر . ك : نقشه شماره ٥ در پايان همين جلد) .