دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧
٢٢١٣.تهذيب الأحكام ـ به نقل از عبد اللّه بن طلحه نَهْدى ـ: بر امام صادق عليه السلام در آمدم . امام عليه السلام سخنى گفت و ما نيز با او سخن گفتيم و با ايشان رفتيم تا به نجف رسيديم . امام عليه السلام به جايى رفت و نماز خواند و سپس به اسماعيل [فرزندش]فرمود : «برخيز و نزد سر پدرت حسين عليه السلام نماز بخوان» . من گفتم : مگر سر حسين عليه السلام را به شام نبردند ؟ فرمود : «چرا ؛ امّا فلان وابسته ما آن را ربود و آورد و اين جا به خاك سپرد» .
٢٢١٤.الكافى ـ به نقل از اَبان بن تَغلِب ـ: با امام صادق عليه السلام بودم كه بر پشت كوفه گذشت و فرود آمد و دو ركعت نماز خواند . سپس اندكى جلو رفت و دو ركعت نماز خواند . سپس اندكى راه رفت و فرود آمد و دو ركعت نماز خواند و آن گاه فرمود : «اين جا ، جايگاه قبر امير مؤمنان عليه السلام است» . گفتم : فدايت شوم ! آن دو جا كه نماز خواندى ، چه ؟ فرمود : «جايگاه سر حسين عليه السلام و منزلگاه [امام] قائم عليه السلام بود» .
٢٢١٥.كامل الزيارات ـ به نقل از يونس بن ظَبْيان ـ: در روزگارى كه امام صادق عليه السلام در حيره نزد منصور دوانيقى آمده بود ، شبى صاف و مهتابى نزد امام عليه السلام بودم . امام عليه السلام به آسمان نگريست و فرمود : «اى يونس ! آيا اين ستارگان را نمى بينى كه چه زيبا هستند؟ هان كه آنها ايمنى بخش ساكنان آسمان اند و ما ايمنى بخش زمينيان هستيم» . سپس فرمود : «اى يونس !» و به زين كردن استر و درازگوش پرداخت و چون زين شدند ، فرمود : «اى يونس ! كدام را بيشتر دوست دارى : استر يا درازگوش را؟» . [چون]گمان كردم كه امام عليه السلام استر را به دليل نيرومندى اش بيشتر دوست دارد ، گفتم : درازگوش را . فرمود : «دوست دارم آن را براى من بگذارى» . گفتم : چنين كردم . امام عليه السلام سوار شد و من نيز سوار شدم . هنگامى كه از حيره بيرون رفتيم ، فرمود : «اى يونس ! جلو برو» . امام عليه السلام [به دنبالم]مى آمد و مى فرمود : «به راست برو . به چپ برو» . و چون به سنگ ريزه هاى [جواهر]سرخ رسيديم ، فرمود : «همين جاست» . گفتم : آرى . امام عليه السلام به راست رفت و آهنگ جايى را كرد كه آب و چشمه اى داشت . وضو گرفت و به تپّه اى نزديك شد و نزد آن ، نماز خواند و سپس روى آن رفت و گريست . سپس به تپّه اى پايين تر از آن رفت و آن جا هم چنين كرد و سپس فرمود : «اى يونس ! همان كارى را كه من كردم ، بكن» . من نيز چنان كردم . چون فراغت يافتم ، به من فرمود : «اى يونس ! اين جا را مى شناسى؟» . گفتم : نه . فرمود : «جايى كه اوّل در آن جا نماز خواندم ، قبر امير مؤمنان عليه السلام است و تپّه ديگر ، [مدفنِ]سر حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است . عبيد اللّه بن زياد ملعون ـ كه خدا ، لعتنش كند ـ ، سر حسين عليه السلام را به شام فرستاد . [سر امام عليه السلام]به كوفه باز گردانده شد و ابن زياد گفت : آن را از كوفه بيرون ببريد تا كوفيان ، مفتون آن نشوند . خداوند نيز ، آن را به نزد امير مؤمنان عليه السلام رساند . پس ، سر با بدن است و بدن با سر» . [١]
[١] مى دانيم كه پيكر مطهّر امام حسين عليه السلام در كربلا مدفون است . از اين رو ، علّامه مجلسى ، در توجيه اين سخن مى گويد : «عبارتِ سر با بدن است ، يعنى پس از دفن سر ، خداوند ، آن را به بدن ، ملحق كرد و در اين مكان ، تنها به دليل اين كه زمانى جايگاه آن سر مقدّس بوده است ، نماز مى خوانند . معناى محتمل ديگر ، آن است كه پيكر امير مؤمنان عليه السلام به منزله پيكر اين سر شريف ، در نظر گرفته شود ، گويى كه سر از پيكر ، جدا نشده است ، و خدا مى داند!» .