دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥٥
٢٣٤٦.الفتوح : حرم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را آوردند و از دروازه اى كه «تَوما» ناميده مى شد ، وارد شهر دمشق كردند . آن گاه آنان را آوردند تا بر راه پلّه درِ مسجد ، آن جا كه اسيران را نگاه مى دارند ، ايستادند . پيرمردى جلو آمد و به آنان نزديك شد و گفت : ستايش ، ويژه خدايى است كه شما را كُشت و هلاكتان ساخت و مردان را از آزار شما آسوده كرد و شما را در اختيار امير مؤمنان نهاد ! زين العابدين عليه السلام به او فرمود : «اى پيرمرد ! آيا قرآن خوانده اى؟» . گفت : آرى . آن را خوانده ام . فرمود : «پس ، اين آيه را مى دانى : «بگو : بر آن (رسالت) ، اجرى از شما نمى طلبم ، جز مهروَرزى با نزديكانم» » . پيرمرد گفت : آن را خوانده ام . زين العابدين عليه السلام فرمود : «اى پيرمرد ! آن نزديكان ، ما هستيم . آيا در سوره بنى اسرائيل خوانده اى : «و حقّ نزديكان را به آنها بده» ؟» . پيرمرد گفت : آن را خوانده ام . زين العابدين عليه السلام فرمود : «اى پيرمرد ! آن نزديكان ، ما هستيم . آيا اين آيه را خوانده اى : «و بدانيد كه يكْ پنجمِ آنچه به دست مى آوريد ، براى خداوند و پيامبر و نزديكان است» ؟» . پيرمرد گفت : آن را خوانده ام . زين العابدين عليه السلام فرمود : «اى پيرمرد ! آن نزديكان ، ما هستيم . آيا اين آيه را خوانده اى : «خداوند ، اراده آن دارد كه آلودگى را تنها از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند» ؟» . پيرمرد گفت : آن را خوانده ام . فرمود : «ما آن اهل بيتيم و خداوند ، آيه طهارت را مخصوص ما كرده است» . پيرمرد ، لختى خاموش گشت و از گفته خويش ، پشيمان شد . سپس سرش را به سوى آسمان ، بالا برد و گفت : خدايا ! من از آنچه گفتم و از دشمنى با اين اهل بيت ، توبه مى كنم . خدايا ! من از دشمن محمّد و خاندان محمّد ـ جن باشد يا انسان ـ به درگاه تو بيزارى مى جويم .