دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٩
٢٣٠٧.الفتوح : ابن زياد ، از منبر بالا رفت و خدا را حمد و ثنا گفت و در ميان سخنش گفت : ستايش ، خدايى را كه حق و اهلش را چيره كرد و امير مؤمنان و پيروانش را يارى داد و دروغگو پسر دروغگو را كُشت ! او ديگر چيزى بر اين سخن نيفزود و توقّف كرد . عبد اللّه بن عفيف اَزْدى ـ كه خدا ، رحمتش كند ـ برخاست . او ـ كه از برگزيدگان شيعه و برترينِ آنها بود و چشم چپش را در جنگ جَمَل و چشم ديگرش را در پيكار صِفّين از دست داده بود و از مسجد اعظمِ كوفه جدا نمى شد و [روز را] تا شب در آن ، نماز مى خواند و سپس به منزلش مى رفت ـ ، هنگامى كه سخن ابن زياد را شنيد ، از جا بر جَست و سپس گفت : اى پسر مرجانه ! دروغگو پسر دروغگو ، تو و پدرت هستيد و هر كس كه تو را به كار گماشت و نيز پدرش . اى دشمن خدا ! آيا فرزندان پيامبران را مى كُشيد و اين سخن را بر منبرهاى مؤمنان مى گوييد؟! ابن زياد ، خشمگين شد و سپس گفت : چه كسى سخن مى گويد؟ گفت : من سخن مى گويم ، اى دشمن خدا! آيا نسل پاكى را كه خداوند ، آلودگى را از آنان در كتابش زُدوده است ، مى كُشى و ادّعاى مسلمانى مى كنى؟ ياريگران ، كجايند؟! فرزندان مهاجر و انصار كجايند تا از طاغوت تو، آن ملعونِ فرزند ملعون، آن لعنت شدگان بر زبان محمّد ، پيام آور پروردگار جهانيان ، انتقام گيرند؟ خشم دشمن خدا ، چنان شدّت گرفت كه رگ هايش بر آمد . آن گاه گفت : او را برايم بياوريد . پاسبانان ، از هر سو به سوى او شتافتند تا دستگيرش كنند كه بزرگان خويشاوندش از قبيله اَزْد برخاستند و او را از دستان پاسبانان ، رها كردند و او را از درِ مسجد ، بيرون آوردند و به سوى خانه اش بردند . ابن زياد ، از منبر ، پايين آمد و به درون كاخ [حكومتى] رفت و بزرگان به نزد او آمدند . گفت : آيا ديديد اين قوم ، چه كردند؟! گفتند : ديديم . خداوند ، كار امير را به سامان آوَرَد ! تنها قبيله اَزْد بودند كه چنين كردند . بر بزرگانشان ، سخت بگير ؛ چرا كه آنان ، او را از دستت نجات دادند و به خانه اش بردند . ابن زياد ، دنبال عبد الرحمان بن مِخنَف اَزْدى فرستاد و او را به همراه گروهى از اَزْديان ، دستگير و بازداشت كرد و گفت : به خدا سوگند ، از دستم بيرون نمى رويد ، مگر آن كه عبد اللّه بن عفيف را برايم بياوريد . سپس ابن زياد ، عمرو بن حَجّاج زُبَيدى ، محمّد بن اشعث ، شَبَث بن رِبعى و گروهى از يارانش را فرستاد و به آنان گفت : به سوى اين نابينا برويد و اين نابينايى را كه خدا ، دلش را نيز مانند چشمانش كور كرده ، برايم بياوريد . گروهى كه عبيد اللّه بن زياد فرستاده بود ، به سوى عبد اللّه بن عفيف آمدند و خبر آن به اَزْد رسيد . گِرد هم آمدند و قبيله هاى يمن هم با آنان ، گِرد آمدند تا از يارشان ، عبد اللّه بن عفيف ، دفاع كنند . خبر آن به ابن زياد رسيد و او نيز قبيله هاى مُضَر را گِرد آورد و محمّد بن اشعث را همراه آنان كرد و به او فرمان جنگ با آنان را داد . قبيله هاى مُضَر به قبيله هاى يمنى روى آوردند و قبيله هاى يمنى به آنان ، نزديك شدند و جنگ سختى در گرفت . خبر آن ، به ابن زياد رسيد . او پيكى به سوى يارانش فرستاد و آنان را سرزنش كرد . عمرو بن حَجّاج ، خبر گِرد هم آمدن يمنيان در برابر ايشان را براى ابن زياد فرستاد و شبث بن رِبعى به سوى او پيغام فرستاد كه : اى امير ! تو ما را به سوى شيرانِ بيشه فرستاده اى . عجله نكن . نبرد آن دو گروه ، بالا گرفت ، تا آن جا كه گروهى از عرب ، در آن ميان ، كشته شدند . ياران ابن زياد به خانه ابن عفيف رسيدند و در را شكستند و بر او هجوم آوردند . دخترش فرياد كشيد : اى پدر! دشمن از جايى كه خيال نمى كردى ، آمد . گفت : نگران نباش ، دخترم ! شمشير را به من بده . او شمشير را به پدرش داد و او گرفت و به دفاع از خودش پرداخت و چنين رَجَز مى خواند : {٠ من پسر فضيلتمند عفيف و طاهرم عفيف ، پدر من است و پسر اُمّ عامر . ٠} {٠ بسى زره پوشيده ام و كلاه خود بر سر گذاشته ام و نيز قهرمانانى را از آنان بر خاك افكنده ام و رهايشان كرده ام . ٠} دخترش چنين مى گفت : كاش مردى بودم و امروز ، پيشِ رويت در برابر اين تبهكاران و قاتلان خاندان پاك پيامبر مى جنگيدم ! آن گروه ، ابن عفيف را از پشت و راست و چپش در ميان گرفتند و او هم با شمشيرش از خودش دفاع مى كرد و كسى را ياراى پيش آمدن به سوى او نبود . از هر سو بر او [حمله كردند و] غلبه يافتند تا آن كه او را گرفتند و جُندَب بن عبد اللّه اَزْدى گفت : ما از خداييم و به سوى او باز مى گرديم! به خدا سوگند ، عبد اللّه بن عفيف را گرفتند . به خدا سوگند ، زندگى پس از او ، ننگين است ! سپس او را آوردند و بر عبيد اللّه بن زياد ، وارد نمودند . [عبيد اللّه ] چون او را ديد ، گفت : ستايش ، خدايى را كه تو را رسوا كرد ! عبد اللّه بن عفيف به او گفت : اى دشمن خدا ! آيا با اين كار ، رسوايم كرد ؟ به خدا سوگند ، اگر خدا چشمم را مى گشود ، ورودت بر من و بيرون رفتنت ، سخت مى شد . ابن زياد گفت : اى دشمن خودت ! در باره عثمان بن عفّان ، چه مى گويى؟ گفت : اى پسرِ بنده بنى عِلاج ! اى پسر مرجانه و سميّه ! تو را با عثمان بن عفّان ، چه كار؟ عثمان ، خوب يا بد ، صالح يا فاسد ، خداى ـ تبارك و تعالى ـ ولىّ آفريده هاى خود است و ميان خَلقش و عثمان بن عفّان ، به حق و عدالت ، داورى مى كند ؛ امّا از من در باره پدرت بپرس و نيز در باره يزيد و پدرش . ابن زياد گفت : به خدا سوگند ، از تو چيزى نمى پرسم تا اين كه مرگ را بچشى . عبد اللّه بن عفيف گفت : ستايش ، ويژه پروردگار جهانيان است . هان كه من سال ها از پروردگارم ، طلب شهادت مى كردم و به حمد خدا ، اكنون پس از مأيوس شدن از آن ، روزى ام كرد و اجابت يكى از قديمى ترين دعاهايم را به من نشان داد! ابن زياد گفت : گردنش را بزنيد . گردنش را زدند و به دارش آويختند . رحمت خدا بر او باد !