دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦٩
١٥٨.دلائل الإمامة ـ به نقل از مُسيَّب بن نَجَبه ـ: هنگامى كه اسيران ايران به مدينه وارد شدند ، عمر بن خطّاب ، خواست زنان را بفروشد و مردان را بردگان عرب قرار دهد و آنان را موظّف كند كه عليل و ناتوان و كهن سال را در طواف بر گِرد كعبه ، بر پشت خود بگيرند و بچرخانند . امير مؤمنان عليه السلام فرمود : «بى گمان ، پيامبر خدا فرمود : بزرگ هر گروهى را بزرگ بداريد » . عمر گفت : من شنيدم كه مى فرمود : «هنگامى كه بزرگ گروهى نزد شما مى آيد ، بزرگش بداريد ، هر چند با شما مخالفت كند» . امير مؤمنان عليه السلام به او فرمود : «پس چگونه با اين سخنى كه ياد كردى ، مى خواهى با اين بزرگان ، چنين كنى؟ اينان ، قومى اند كه با شما از درِ صلح و صفا در آمدند و به اسلام و مُسالمت ، رغبت نشان دادند و تقدير ، چنان است كه از آنها براى من نسلى باشد و من ، خدا و شما را گواه مى گيرم كه به اندازه سهم خود ، آنان را براى خدا ، آزاد كردم» . و همه بنى هاشم [ به امام على عليه السلام ] گفتند : ما نيز سهم خود را به تو بخشيديم . امام على عليه السلام گفت : «خدايا! گواه باش كه من همه آنچه را كه از سهم خود به من بخشيدند ، در راه تو آزاد كردم» . مهاجران و انصار نيز گفتند : اى برادر پيامبر خدا! ما نيز حقّمان را به تو بخشيديم . امام على عليه السلام گفت : «خدايا! گواه باش كه آنان ، حقّ خود را بخشيدند و من هم قبول كردم و گواه باش كه من ، سهم آنان را در راه تو آزاد كردم» . عمر گفت : چرا تصميم مرا در باره عجم ها نقض مى كنى؟ و چه چيزى تو را به رأى من در باره آنها بى ميل كرده است؟ امام على عليه السلام آنچه را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در باره بزرگداشتِ بزرگان فرموده بود ، و نيز رغبت داشتن ايرانيان را به اسلام ، تكرار كرد . عمر گفت : اى ابو الحسن ! من نيز سهم خود را و بقيّه آنچه را بخشيده نشده ، به خدا و تو بخشيدم . امير مؤمنان على عليه السلام گفت : «خدايا! بر آنچه گفتند و نيز آزادى آنان از سوى من ، گواه باش» . سپس گروهى از قريش به ازدواج با آن زنان ، رغبت نشان دادند و امير مؤمنان عليه السلام فرمود : «اينان به اين كار ، واداشته نمى شوند ؛ بلكه به اختيار آنان ، گذاشته مى شود . هر چه برگزيدند ، به آن ، عمل مى شود» . برخى از مردم به شهربانو ، دختر كسرا ، اشاره كردند [ و خواستار او شدند ] . پس اختيار را به او وا نهادند و از پشت چادر و در ميان جمع به او گفتند : كدام يك از خواستگارانت را بر مى گزينى؟ و آيا از ميان آنان ، شوهرى مى خواهى؟ شهربانو سكوت كرد . امير مؤمنان على عليه السلام فرمود : «شوهرى مى خواهد ؛ امّا هنوز اختيار نكرده است» . عمر گفت : تو از كجا مى دانى كه او شوهر مى خواهد؟ امير مؤمنان عليه السلام فرمود : «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، هنگامى كه دختر بدون سرپرستى از قومى نزدش مى آمد و از او خواستگارى شده بود ، مى فرمود : به او گفته شود : تو به اين شوهر ، راضى هستى ؟ . پس اگر شرم مى كرد و چيزى نمى گفت ، همان سكوت را اذن او قرار مى داد و فرمان به ازدواج مى داد و اگر مى گفت : نه ، او را وادار به انتخاب نمى كرد» . خواستگاران را به شهربانو نشان دادند و او با دستش اشاره كرد و حسين بن على عليه السلام را نشان داد . پس دوباره او را آزاد گذاشتند . با دستش اشاره نمود و به زبان خودش گفت : «اين ! اگر اختيار با من است» و امير مؤمنان على عليه السلام را ولىّ خود قرار داد . حذيفه ، مراسم خواستگارى را اجرا كرد و امير مؤمنان عليه السلام فرمود : «نامت چيست؟» . گفت : شاهْ زنان . امام على عليه السلام [ با زبان فارسى ] فرمود : «نه . شاهْ زنان نيست ، مگر دختر محمّد صلى الله عليه و آله ، و اوست كه سَرور زنان است . تو ، شهربانو هستى و خواهرت مرواريد ، دختر خسرو است» . شهربانو ، تصديق كرد و گفت : آرى . و حكايت شده كه شهربانو و خواهرش مرواريد ، آزاد گذاشته شدند . شهربانو ، حسين عليه السلام را و مرواريد ، حسن عليه السلام را برگزيد .