فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٣٧ - تاريخ انتشار مسلك اشعرى
شگفت آورتر اينكه، خود ابن عساكر از گفته خويش غفلت كرده واو را مُجَدِّدْ مذهب، در رأس سوم شمرده ومى گويد: مجدد مذهب اسلام در پايان قرن اول، عمر بن عبدالعزيز(م١٠١) ودر پايان قرن دوم، محمد بن ادريس شافعى (م٢٠٤) ودر پايان قرن سوم، ابوالحسن اشعرى (م٣٢٤) ودر پايان قرن چهارم ابوبكر باقلانى(م٤٠٣)، بوده است.
ناگفته پيداست، حديثى كه در اين مورد از پيامبر گرامى نقل مى كنند كه فرمود: «در سر هر يك صد سال، فردى از امّت به تجديد اسلام خواهد پرداخت»، گذشته از آنكه پايه اى ندارد، تطبيق آن نيز بر موارد مذكور، به شدت مردود است، زيرا اگر بنا باشد مجددهاى واقعى را كه گرد وغبار جهل وتحريف امويان وعباسيان را از چهره اسلام زدودند، بشماريم، بايد گفت، در پايان قرن اول، مجدد مذهب اسلام، حضرت باقر العلوم ـ عليه السلام ـ (ت٥٧، م١١٤) و در پايان قرن دوم، على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ (ت١٤٨،م٢٠٣) هستند. شگفتا، چگونه ميتوان ابوالحسن اشعرى را مجدد مذهب خواند، در حالى كه هيچ فرقه اى از فرق اسلامى انديشه هاى او را نپذيرفت؟ او از معتزله بريد وحنابله نيز دست رد بر سينه او زدند وبا مذهب شيعه نيز رابطه وپيوندى نداشت وشاگردان مهمى هم پرورش نداد، پس چگونه مى توان او را مجدد مذهب دانست؟!
آرى از سال ٦٠٠ به بعد، نه تنها انديشمندانى راه او را برگزيدند، بلكه پيروى او يك نوع مذهب جهانى براى اهل سنت به شمار آمد، وبه خاطر عظمتى كه پيدا كرد، ترجمه نويسان مذاهب اهل سنت، هر كدام كوشيدند، او را به خود نسبت دهند، شافعي ها مى گويند: اشعرى در فقه از امام شافعى پيروى مى كرد، مالكيها مى گويند: او بر مسلك مالك بود. ولى چون او در عراق پرورش يافته بود، وعراق مركز فقه حنفى بود، مى توان گفت كه در فقه، حنفى بوده است، هر